تبليغاتX
بهزاد موسايي







بهزاد موسايي

بندر مه آلود

 

شمال ما: 'مجال ، بی رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر ...' ؛ فریدون پوررضا اسطوره آواز گیلان هم رفت اما آوازی به زلالی باران برای همیشه ماندگار شد.

همیشه خندان بود و لحن گفتارش حال و هوایی مملو از همان موسیقی برآمده از دل شالیكاران، صیادان خشنود از تور پر ماهی ، هیاهوی چایكاران هنگام چینش برگ سبز بوته های چای و صدای شكستن كنده زیر ضربه های تبر جنگل نشینان را داشت.

خاطرم هیاهویی است از حرفهایش ؛ پیر آواز گیلان هراسناك بود مبادا موسیقی بیگانه كه حتی در خانه خودشان هم به اختناق مبتلا شده به خورد مردم داده شود و بی هیچ سلام و علیكی با گذشته سر آخر هیچ شویم.

پیكرش بی جان شده اما صدایش در گوشم جاودان ؛ 'فضای رسانه ها را بایستی با موسیقی مردمی و ملی دمساز نمود و به پرواز درآورد'

می گفت: 'در تعزیه خوانی در رشت نوایی به گوشم خورد كه با آن آشنا نبودم ، به نزد استاد بنان رفتم و موضوع را برایش بازگفتم و استاد بنان گفت: از این پس هر موسیقی با هر نامی كه ایرانی باشد را در هر كجا كه شنیدید ثبت كنید، موسیقی ایرانی بسیار دامنه وسیعی دارد كه هیچكس به تنهایی از آن با خبر نیست.'

پوررضا بازگشت به سرزمینش و در طول بیش از نیم قرن فعالیت هنری خود در عرصه موسیقی فولكلور گیلان حدود 469 ترانه فولكلور و شبه فولكلور گیلكی را با لهجه های شرق و غرب گیلان اجرا، بازسازی و بازخوانی كرد.

از میان این ترانه ها 280 ترانه فولكلور را بازسازی و دوباره خوانی، و ملودی یكصد ترانه را خود تنظیم نمود؛ این ترانه ها مایه های مختلف زندگی گیل مردان و گیل زنان از شادی و اندوه، كار و تلاش، تاریخ و حماسه، عشق و وفا و ... را منعكس كرد.

می گیلان، رعنا، سیا ابران، تی تی، بارش، بوشو بوشو، جان گیلان، ای وارون ای وارون، شالیزار، بزن چوپان، عروس گوله و چه بسیار دیگر برای همیشه نسل ها ماندگار شد.

صدای استاد با صدایی به غم نشسته در سریال پس از باران به خانه های تمام ایرانیان راه یافت و جامعه ای را با خویش همراه ساخت.

اسطوره آواز گیلان تنها به خواندن بسنده نكرد و رگه های موسیقی فولكلور را در ارتفاعاتی مه آلود و جنگل گون و یا در دل شالیزارهایی به وسعت گیلان یك به یك در كلبه ها می جست و ثمر تحقیقش كتابی شد با عنوان ' موسیقی فولكلوریك گیلان ' كه اتفاق بزرگی در عرصه پژوهش های موسیقی فولكلوریك ایران است.

استاد ' داریوش علیزاده ' كه خود در جهان موسیقی گیلان پیشكسوت است، می گوید: در تمامی وجود استاد فریدون پوررضا عمارت موسیقی سنتی بنا شده بود و حقیقتی در بروز لحن با صدای خوش استاد به گوش می رسید.

وی ادامه داد: ایشان با آوای سنتی تنفسی می نمودند؛ در جامه اش، رفتارش، و حركاتش بوی و طعم شرافت گیلان پیچیده بود.

استاد فریدون پوررضا خواننده خوش آوا ، استاد و كارشناس موسیقی فولكلور، مدرس و پژوهشگر موسیقی بومی گیلان سوم مهرماه 1311خورشیدی در لشت نشاء از توابع شهرستان رشت دیده به هستی گشود و غروب بیست و سوم فروردین 1391 خلیج ژرف نگاهش را فروبست.

و اینك تمنای ادامه راهی روشن از دانش آموختگانش...

روانش آرام و دیگرانی چنانش پر ارج در زندگی ...

 منبع : پایگاه خبری تحلیلی شمال ما

+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1391ساعت توسط بهزادموسايي |

خداحافظ رفیق…

اشاره: اباذر غلامی دوستم بود. «بود» به این معنا که صبح جمعه ۹۰/۱۱/۲۸ من و بقیه‌ی دوستان را تنها گذاشت. این یادداشت را یک هفته بعد از مرگ اباذر نوشته بودم که در یادنامه‌ی «بدرود رفیق…» از انتشارات «خانه‌ی فرهنگ گیلان» منتشر و جمعه‌ی گذشته در آیین یادمان اباذر توزیع شد.

۱٫ صبح جمعه است. دقیقاً یک هفته گذشته است. مثل همین الان پشت مونیتور نشسته بودم که صدای اس‌ام‌اس بلند شد. رضا بود: «اباذر از رنج و با رنج بدرود گفت.» همین. در این یک هفته همه‌ کار کردیم؛ هم با اباذر بدرود گفتیم، هم او را به خاک سپردیم، هم سوم و هفتم گرفتیم و تمام. اما تمام؟ نه گمانم؛ اباذر تمام نمی‌شود. مثل همان مرداب محبوبش که راه به دریا دارد، گمانم «توسکای کناره‌ی مرداب» هم در همین یک هفته راهی به زندگی پیدا کرده باشد؛ با شعرهایش، با نوشته‌هایش، با همان‌هایی که نوشت تا آداب شکار و بازی‌های از یاد رفته‌ی گیلان را زنده نگاه دارد. اصلاً همه‌ی این‌ها نه، فقط خاطره‌هایش او را زنده می‌دارد؛ تا آخرین نفر از ما (دوستان اباذر) زنده است.
۲٫ شب فراق که داند که تا سحر چند است؟
مگر کسی که به زندان دوست دربند است
گرفتم از سر غم راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است؟
تمام آن دو ساعت صبح جمعه در ایوان خانه‌ی اباذر و در کنار دوستانش این دو بیت سعدی توی سرم می‌چرخید، و بیشتر از همه کلمه‌ی «دوست» در آن مصرع آخر. بعضی ضررها هست که یک‌طوری جبران می‌شود؛ بیمه خسارتش را می‌دهد؛ دو روز دوندگیِ بیشتر جبرانش می‌کند؛ یا نه، اصلاً به‌پای آرمان‌ها و اعتقاداتت می‌گذاری و می‌گویی: «فدای سرت؛ ارزشش را داشت.» اما «دوست»؟ تمام آن دو ساعت به خودم می‌گفتم به‌تعداد دوستانی که برایت باقی مانده، با تنهاییِ پیری فاصله داری.

از راست: من، عباس گلستانی، اباذر غلامی، پیمان برنجی (در آیین افتتاح غیررسمی خانه‌ی فرهنگ گیلان در تابستان امسال)
از راست: دکتر مسعود جوزی، عباس گلستانی، اباذر غلامی، پیمان برنجی (در آیین افتتاح غیررسمی خانه‌ی فرهنگ گیلان در تابستان امسال)

۳٫ فقط یک خواهش، یک درخواست، یک فراخوان: از این به‌بعد اباذر را با شادی‌هایش به‌یاد بیاوریم نه با رنج‌هایش. می‌دانم؛ اباذر رنج کشید، خیلی هم کشید؛ فراتر از طاقت هم کشید. اما آدم رنجیده باید نالان باشد یا لااقل چهره‌ای دژم داشته باشد. کدام‌یک از شما یک بار چهره‌ی اباذر را بدون لبخند دیدید؟ کی به شما رسید و شوخی و خنده نکرد؟ کجا برای‌تان از زمانه شکوه کرد؟ (روز سومش در مسجد گلسار، مداح حدیثی روایت کرد که: «از نشانه‌های مومن لبخندی است که بر چهره دارد.» در این زمانه‌ی بی‌ایمانی البته که اباذر «مومن» بود.) اباذر را با شادی‌ها و کامیابی‌هایش به‌یاد بیاوریم؛ یک عمر چنان زندگی کرد که خود می‌خواست و انتخاب کرده بود. هفت خوان مصایب را یک‌به‌یک پشت‌سر گذاشته و سربلند درآمده بود. همسر و دختری داشت که عاشقانه دوست‌شان داشت و دوستش داشتند. دوستانی داشت که از آن جمعه‌ی لعنتی هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها هم که بگذرد، باز نیم‌شبانی هست که او را به‌یاد بیاورند، از شور اشک در چشم و فشار بغض در سینه از بستر برخیزند و هوای اباذر کنند… .
۴٫ آن جمعه که پشت مونیتور برگشتم، دیدم در همان دو ساعت دوستان اباذر به‌یاد او عکس‌ها و شعرهایش در فیس‌بوک را گذاشته‌اند. یکی از عکس‌ها را share کردم و بالایش فقط نوشتم: «خداحافظ رفیق…». در این یک هفته دو یادداشت از دوستان اباذر خواندم که همین تیتر را برای خداحافظی با او انتخاب کرده بودند. اما دلم نمی‌آید از این تیتر بگذرم؛ اباذر برای همه‌ی ما یک «دوست» یک «رفیق» بود… و هست.

دکتر مسعود جوزی
+ نوشته شده در سوم فروردین 1391ساعت توسط بهزادموسايي |

به زنده یاد اباذر غلامی شاعر گیلانی


زمستان امسال، طولانی شده

بهار دیرکرده

جایت خالی است!

                                   پرویز فکر آزاد
+ نوشته شده در سوم فروردین 1391ساعت توسط بهزادموسايي |


زندگی، مبارزه، زندگی/ یادداشتی برای اباذر غلامی (متن کامل)

یادداشتی که می‌خوانید در یادنامه‌ای که نشر ایلیا با عنوان «بدرود رفیق…» برای اباذر غلامی منتشر کرد چاپ شده. یادنامه‌ای که در مراسم بزرگداشتش که هفته‌ی پیش از سوی خانه‌ی فرهنگ گیلان برگزار شد، توزیع شد. به احتمال زیاد در نشریه گیله‌وا هم چاپ خواهد شد. و متاسفانه بنا به دلایلی در هر دو این‌ها با حذف قسمت‌هایی.

بنابراین بد نیست که متن کامل و بدون حذف این یادداشت را در این‌جا بخوانید.

وقتی کسی می‌میرد، عزیزتر می‌شود. تنها انسان‌هایی که در بسط ِ انتزاع ِ شرارت نقشی مستقیم داشتند از این قاعده جدایند. گرچه هم آن‌ها نیز ممکن است بر اثر شرارت‌های دهشتناک‌تر آیندگان، برای خود «خدابیامرزی» جور کنند.
وقتی کسی می‌میرد، برای ما که به نزدیکی نزدیکانش به او نیستیم، تصویرها نقش پررنگی دارند. هر قدر هم که خودمان را داغ‌دیده و غمگین و حرمان‌دیده نشان دهیم، باز از میان تمام خاطرات که حس‌های مختلف را درگیر می‌کند، این تصاویر است که سهم ماست. و من چند تصویر از اباذر غلامی دارم که با کنار هم گذاشتن‌شان، اباذر غلامی که می‌شناختم ساخته می‌شود. پس با کنار هم چیدن این تصویرها، تلاش می‌کنم که بگویم چرا اباذر غلامی برایم عزیز بود و هست.
تصویر اول: خیلی سال پیش، توی جلسه‌ی شعر گیلکی خانه فرهنگ، سینی چای به دست، برای حاضران چای می‌آورد. و بعد سر جای خودش می‌نشیند و شعر جدیدش را برای همه می‌خواند. شعری با عنوان «ترشˇ سئب» و روایتی نمادگرایانه از «چه می‌خواستیم اما چه بر سرمان آمد».
تصویر دوم: کانون گیلان‌شناسی دانشگاه گیلان جلسه‌ی شب شعر گیلکی در سالن مطهری دانشکده کشاورزی برگزار می‌کند و اباذر غلامی یکی از شاعران آن شب است. شعری می‌خواند با عنوان «امه باغˇ کیشˇ دار» برای صدسالگی مشروطه. صدا و تصویرش را باید روی یکی از سی‌.دی‌های آرشیوم داشته باشم.
… پئر و ماران امی‌شین

خوشانˇ جانأ بنأیید دسˇتان

«لافند» و «دار»أ گردن فادأیید

دیلأ دریا بزئید

کس‌کسأ کاول دوستید شب و روز

زمینأ صافأ کودید

باغأ آبادأ کودید؛

دانه بشادید همه‌جور

گندم و بج و شایی
نازنی عشقˇ چایی‌گول.
سختˇ جانˇ سوقˇ دار
سبزˇ امیدˇ کیشˇ دار،

ما بوشؤ

سال بامؤ

بهار نامؤ!

نه ای سال و نه دو سال

دو پنجا سال!

بوسوجی چرخˇ فلک

دق باوردیم جه تی دس

ای‌پیچه امه‌ره بلک!…
تصویر سوم: نوروزبل ۱۵۸۱ بود به گمانم. با یک ساک دستی کوچک آمده بود به ملکوت و به ما که جوان‌تر بودیم گفته بود «خبری هست؟» و ما گفته بودیم «نه ولله!» و خودش زیپ ساک را باز کرده بود و نشان‌مان داده بود با خنده و یادم نیست ما بیشتر خندیده بودیم یا او. عکسی که ضمیمه‌ی این یادداشت می‌کنم، مال همان روز است.

تصویر چهارم: به محل کارش می‌روم که برای «بام سبز»‌ شعر و یادداشتی ازش بگیرم. خوشحال است از این‌که نشریه‌ی جدیدی متولد شده و گلایه می‌کند از گیله‌وا که دائم نگران است که با چاپ مطلبی به تریج قبای کسی برنخورد.

تصویر پنجم: بعد از مدت‌ها مبارزه با سرطان، عصا به دست به خانه فرهنگ آمده و متنی پیشنهادی برای تغییر آیین‌نامه‌ی اجرایی گروه شعر گیلکی هم با خود آورده تا شیوه‌ی اداره‌اش را دموکراتیک‌تر سازد.
دستبند زرد را اولین بار، همان روز به دستش دیدم وقتی که بعد از مدت‌ها آمده بود تا بنشیند و شعرش را بخواند. شعرش را دوست نداشتم و توی همان جلسه به خودش گفتم که هنوز «سلˇ کولˇ توسه‌دار»ش را بیش‌تر دوست دارم. موهای سرش بیش‌تر از همیشه ریخته بود و عصا به دست گرفته بود و وقتی نظرم را شنید، به شانه‌ام زد که یعنی گوشت را نزدیک‌تر بیاور و دم‌گوشی چند جمله‌ای نه در دفاع از شعرش که در شرح وضعیتی که منجر به نوشتن شعر این جوری می‌شود گفت.
تصویر ششم: یکی دو ماه پیش که بیماری‌اش دوباره اوج گرفته بود و من این را از پی‌گیری رفیقم صفرعلی رمضانی فهمیدم و شبی دو نفری به همراه رفیق دیگرم -سعید- می‌رویم به دیدنش. در کنار ده یا بیست میهمان دیگر، ساز و رقص و آواز و شعر هست تا نیمه‌های شب. از پس ِ نگرانی‌های همسر و  صدای اباذر غلامی می‌شد رد مبارزه‌ای طولانی و شدید را گرفت. مبارزه‌ای تن به تن با سرطان. دستبند زردرنگی که به دست داشت، نشانه‌ای از پیوستن اباذر غلامی به لشکر پیاده‌هایی بود که رودرروی سرطان گارد گرفته‌اند.
همین که وارد می‌شوم، بعد از روبوسی، مرا به تماشای قاب عکس آن پیرمرد و پیرزن می‌برد که کنار هم ایستاده و لبخند می‌زنند و می‌گوید: «امین جان. أشانأ شناسی؟»
- ای یکتأ شناسنم. او خنمه نشناسنم.
- أ دوتا می بابابزرگ و مامان‌بوزورگیدی.
- جدی؟ شمه کیانوری نوّهٰ‌ین؟
از خنده‌ی بلندش می‌فهمم که باز گیج‌بازی درآورده‌ام و برای جبران می‌گویم: «أهأ! معنوی!»

تصویر هفتم: ندارم! این تصاویر هم هفت تا نشد که نشد. هفت همیشه هم عدد مقدسی نیست. به هر حال در مراسم تشییع جنازه‌ی اباذر غلامی حاضر نمی‌شوم. همان قدر که دلیل کافی برای دوست داشتن انسانی به نام اباذر غلامی دارم، همان قدر هم دلیلی برای بودن در جایی که هیچ نشانی از زندگی او ندارد، ندارم. زندگی، مبارزه و زندگی. شرافتِ اباذر غلامی به این سه مربوط است.

*
اباذر غلامی هرگز نتوانست شعرش را از چنگال اسطوره رها کند و این نقطه‌ی ضعف اغلب شعرهاش است که برای طبقه‌ی ستم‌کش می‌نوشت اما در حد «برای» و درگیر اسطوره‌ی خیر/شر باقی می‌ماند. سنت چپ گرچه توانست سبکی از زندگی انسانی و لجاجت سخت‌جان در مبارزه علیه هر آن‌چه ضد زندگی‌ست به او بدهد اما کمکی به فرارَوی شعرش از سنت محمدعلی افراشته نکرد.
مرگ اباذر غلامی اما، با آن مبارزه‌ی شدید و فرسایشی که طی این سال‌ها، گاه انگار پیروزی مرگ نزدیک است و گاه انگار این اباذر است که پیروز خواهد شد و سایه‌ی سنگین برگ همیشه برنده‌ی مرگ، بالاخره توانست رها از قید اسطوره، موفق به خلق یک «تراژدی» شود.

*
راستی! خبر جدید این است اگر بی‌خبرید: چیزی بین پنج‌شنبه ۱۳ امیر ما و جمعه ۱۴ امیر ما، اباذر غلامی، شاعر و پژوهشگر در گیلان‌شناسی پس از مبارزه‌ای طولانی با سرطان، بالاخره تسلیم مرگ شد. اباذر غلامی متولد ۱۳۳۳ خمیران، در اولین شنبه‌ی پس از جمعه، در قطعه‌ی هنرمندان گورستان تازه‌آباد رشت دفن شد و این بالا، روی خاک، از او سه مجموعه شعر به جا مانده: رنج و برنج، سل کول توسه دار، فصل پنجم زمین (به فارسی) و یکی هم در هفته‌های آینده در راه است با عنوان «بازی‌های محلی گیلان».

بوسوخته سالˇ بج ایسیم پسر
آب أمی ورأ دوار نوکود.
آسمانم أمی‌ره گریه نوکود.
ساقه‌خار أمی گلویأ گاز بیگیفت،
هرچی ووشه داشتیمی فوکود.
تو ولی فردا کیتابأ خؤب بخان
آسمان و أبر و آفتاب تی‌شینه،
ساقه‌خارˇ نفسم‌ام تی دس دره.  (از کتاب سلˇ کولˇ توسه‌دار)

لاهیجان/ ۱۵۸۵ امیر ما

+ نوشته شده در سوم فروردین 1391ساعت توسط بهزادموسايي |

 

 

نیمه‌ی دی ماه زنگ می‌زند به برادرش:

- ناهار نخورید، صبر کنید! داریم می‌آئیم پیش شما.

برادر می‌پرسد: کجا هستید الان؟

می‌گوید:

- ضیابرهستیم.

از ضیابر تا خمیران آبکنار اگر با سرعت معمولی برانید یک ربعی طول می‌کشد. نیم ساعت که می‌گذرد برادر نگران می‌شود و زنگ می‌زند!

- اباذر چرا دیر کردید؟ ما منتظریم!

می گوید:

- آمده ایم صومعه‌سرا، بچه ماهی کپور خریدیم. می‌خواهیم بریزیم توی سَل. استخرکنار باغ.

برادر می‌پرسد:

- اباذر جان، چطوری از آن‌ها نگهداری کنیم؟ من که همیشه نیستم باید بروم بندر سر کارم!

می گوید:

- نگران نباش، خودم مرتب سر می‌زنم. اردیبهشت که بزرگتر شدند می‌آئیم ماهیگیری!

نیستی را باور نداشت. ما هم نمی خواستیم باور کنیم. می‌دانست و باور نداشت. ما هم می‌دانستیم و نمی‌خواستیم باور کنیم.

 

حالا ما ایستاده‌ام با دوستان ماتم زده توی حیاط با صفای خانه‌اش. درختان آلوچه شکوفه داده‌اند در این سرمای زمستان. یاد درخت هلو ی خانه‌ی پدری‌ام می‌افتم که هیچوقت بار نداده بود و وقتی پدر از دنیا رفت، همه جا پر شده بود ازعطر ورنگ گلبرگ های صورتی؛ وآن سال بهار، شاخه‌ها، تاب سنگینی هلوهای رسیده وآبدار را نداشتند و ما بچه‌ها، آن درخت را همزاد پدر می‌دیدیم که هنوز حضور داشت و مهربانی می کرد. و حالا این شکوفه‌ها جای خالی اباذر را پر کرده اند انگار و مثل او ایمان به امید و شور زندگی را به ما یاد آوری می کنند.

 

“اباذر! آلوچه داران، تی تی بوکودن تی تاسیانی وستی” 

 

منبع: گیله تی تی /پرویز فکر آزاد

+ نوشته شده در دوم فروردین 1391ساعت توسط بهزادموسايي |

سیری در شعری از اباذر غلامی (افسر  سرخ )

• وقتی آب را تقسیم می کردند
• به کار گل واداشته بودندم

• و سهم من دستانی گل آلود شد
• که با اشک هم نمی پالاید
الف
کارگر مبارز

1

• این شعر موجز، یکی از معدود شعرهایی است که تا کنون خوانده ام و در یکایک بند های آن دنیایی احساس و اندیشه گنجانده شده است.
• اگر اباذر جز همین شعر، شعری نمی سرود، این شعر کافی بود تا ما بدانیم که با انسانی مواجه هستیم که با تمامی روح و روان و جسم و جانش با زحمتکشان پیوندی تنگاتنگ دارد.
• تحت هیچ شرایطی نمی توان نشانه ای از موضع بالا و روشنفکرمآب در آن رد یابی کرد.

• اباذر غلامی نه شاعری برای زحمتکشان، بلکه شاعری از میان زحمتکشان است.


2

• این شعر بظاهر بیش از اندازه ساده می نماید.
• اما اکنون که نقد آن را شروع کرده ام، در می یابم، که با غولی محبوس در ظرفی کوچک
مواجه شده ام، که به این سادگی ها تن به تبیین نمی دهد.

• علیرغم این، تلاشی به خرج خواهم داد.

• امید که از پس آن برایم .
• به دوستان عزیز نیز پیشنهاد می کنم که از نقد اشعار نهراسند که این خود طریقی است، برای به محک زدن نظر خویش و بالطبع برای رشدی مضاعف در تمرین تفکر مفهومی.

3

• آب در ادبیات ما و بالطبع، در ادبیات جهانی جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص می دهد.
• سهراب سپهری زلال بودن آن را می پسندد، محمود دولت آبادی اما گل آلود بودن آن را.
• سهراب با دیدی لطیف و شاعرانه به آن می نگرد، دولت آبادی با دیدی دهقانی، به عنوان وسیله آبیاری مراتع، مزارع و باغات.
• هیچ کدام از این دو برداشت نافی دیگری نیست.
• مهم این است که آب در کجا کاربرد پیدا نماید.
• برای آشامیدن باشد یا برای کشت و کار.

• اما آب در این شعر دامنه ای بسیار گسترده را پوشش می دهد.
• آب در این شعر، تبدیل به سنبلی شده که نه تنها تمام مواهب زندگی را در بر می گیرد، بلکه پا فراتر می گذارد و تمامی طبیعتی را که می تواند به تملک انسان در آید، در خود مستتر می کند.

4
وقتی آب را تقسیم می کردند
به کار گل واداشته بودندم

• در مصراع اول این شعر سخن از تقسیم آب است.

• مقسمین آب
اما ناشناخته اند و لذا این سؤال به ذهن می گذرد که آنها چه کسانی اند؟


• اباذر تا پایان شعر جوابی روشن به این سؤال نمی دهند.

• خواننده اما با خواندن مصراع دوم شعر، در می یابد که آنها کسانی اند که حق را در انحصار خود دارند و شاعر را که خود سمبلی است از تمام زحمتکشان نه تنها سهمی نمی دهند، بلکه به کار گل وامی دارند.
• کار گلی که در تضاد آشکار است با سهم آب:
• آب و گل:
• یکی نشانه زلالیت است و دیگری نشانه تیرگی!

• آنها آب را تصاحب می کنند و برای انسان هایی که بار اصلی تولید را بر دوش دارند، جز گل ولایی تیره بر دستان شان چیزی باقی نمی گذارند.
• گل و لایی که خود آلامی ژرف را در ذهن تداعی می کند:
• یک دسته برخوردار از انگبین نوش سعادت و رفاه می شوند و دسته ای دیگر سهمی جز رنج و درد به نصیب نمی برند، درد و رنجی که حتی قطرات آرامش بخش اشک نیز نمی تواند، تسکین دهد.
• یاد اباذر را همواره در قلب مان زنده نگه خواهیم داشت.

ب
میم

• وقتی آب را تقسیم می کردند
• به کار گل واداشته بودندم

• و سهم من دستانی گل آلود شد
• که با اشک هم نمی پالاید

•۰۰۰
•۰۰۰

•۰۰۰ 


• در ایران ـ به قول حریفی ـ شعر در کوچه و خیابان سروده می شود و همه از دم شاعرند، ولی نه فقط شاعر، بلکه همه کاره اند.


• آدمی به هنگام جست و جوی چیزی معنامند، به حال و روز کودکان زباله زار می افتد که در تلی از زباله به دنبال ثروت حقیری می گردند، تا پس از تنظیف و تطهیر آن به پشیزی بفروشند.


• به همان سان نیز آدمی تصادفا با شاعری آشنا می شود و مدتی در وبلاگ او به دنبال ثروتی می گردد، باز هم بسان کودکان زباله زار.

• دوستی پس از خواندن مطلبی منقول از کسی
با درایت شگفت انگیزی در کمنتاری نوشته بود:
• «انتخاب تان ستودنی است.
• بدون اغراق می گویم.
• ممنون!»

• او به احتمال قوی، ساعت دو بعد از نیمه شب را، یعنی زمان ارسال مطلب را دیده بود و یا خود در وبلاگ مربوطه گشتی زده بود و می دانست که مطلب چند خطی با چه مصیبتی کشف و انتخاب شده است.

• از این رو، ما در باره سوبژکت شعر (اباذر) چیزی برای گفتن نخواهیم داشت و چه بهتر!

• چون همین فقر شناخت سوبژکت شعر، چه بسا «سبب خیر» بی جانشینی است:

• زیرا چاره ای جز تأمل اوبژکتیف (عینی) روی اوبژکت شعر (یعنی خود شعر به مثابه محصول کار شاعر) نمی ماند.

1
وقتی آب را تقسیم می کردند
به کار گل واداشته بودندم

• مفاهیمی که اباذر در این بیت به خدمت می گیرند، عبارتند از «آب»، «تقسیم آب»، «کار گل»

الف
مفهوم «آب»

• مفهوم «آب» در این شعر ـ با توجه به فقر مطلق پیشداوری ما ـ به معنی وسیله تولید است.

• شاید اولین بار است که کسی از آب به مثابه وسیله تولید سخن می گوید.


• آب اما در تولید کشاورزی و دامداری و حتی در تولید صنعتی نقش صرفنظرناپذیری به عهده دارد.

• همانطور که بدون گاو و گاو آهن و خرمنکوب و بیل و کلنگ و غیره نمی توان به تولید کشاورزی پرداخت، به همان سان نیز بدون آب نمی توان کاری کرد.
• شاید بتوان آب را جزو مواد خام در روند تولید تلقی کرد، بسان زمین و علفزار و کود و غیره.

• آب در این شعر ـ در هر صورت ـ به مثابه یکی از عناصر تعیین کننده روند تولید در نظر گرفته می شود.

ب
مفهوم «تقسیم آب»

• مفهوم «تقسیم آب» نیز یکی از مقولات آشنا در تولید کشاورزی و دامداری و غیره است.

• این مفهوم آدمی را بی اختیار به یاد مفهوم «تقسیم اراضی» می اندازد.


• شاید از آن رو، وسوسه وسیله تولید نامیدن آب در دل ما سر برداشته است که
تقسیم وسایل تولید، هم در تولید بطور اعم و هم در تولید کشاورزی بطور اخص مطرح می شود:
• تقسیم وسایل تولید به معنی سازماندهی تقسیم کار است، به معنی تقسیم کار است.

• تولید آب در روستاهای ایران و بعد، تقسیم آن میان کشاورزان یکی از وظایف مهم همبود روستایی محسوب می شود که باید مورد مطالعه قرار گیرد.
• منظور اباذر خمیران (روستائی از روستاهای بندر انزلی) نیز به احتمال قوی همین است.

ت
مفهوم «کار گل»

• این مفهوم یکی از مفاهیم به میراث مانده در گلستان سعدی است:
• سعدی از سوی صلیبیون برده گرفته می شود و به کار گل واداشته می شود.

• سعدی بسان بقیه ایدئولوگ های فرماسیون بنده داری ـ فئودالی با تحقیر از این مفهوم استفاده می کند و کار گل را فونکسیون محوله به آشغال های جامعه، یعنی به عمله ها (دشنام واژه ای و توهین واژه ای که کماکان در جامعه طبقاتی ایران اعتبار دارد) تلقی می کند و محل کار را با طویله یکسان می شمارد:


• کار برای طبقات برده دار و فئودال و سرمایه دار همیشه مایه ننگ بوده، است و خواهد بود.

• در قاموس طبقات انگل از هر نوع، کار مال خر بوده و کماکان است.

• اباذر هم مفهوم «کار گل» را ـ البته از موضعی پرولتری ـ به نحوی از انحاء به همین معنی بکار می برد:
• آب تقسیم می شود و او ـ به دلیل تعلق به طبقات مولد و بی همه چیز ـ چیزی دریافت نمی کند، یعنی از وسیله تولید آب محروم می ماند:

• آب بین کسانی تقسیم می شود که زمین و یا ملک خصوصی و غیره دارند.


• اباذر اما جزو پرولتاریای کشاورزی است، عمله است، فاقد مالکیت خصوصی بر وسایل تولید است و ناچار به کار گل مجبور می شود.

• یعنی از طریق فروش تنها سرمایه خود که نیروی کار نام دارد، به امرار معاش مجبور می شود.

2
و سهم من دستانی گل آلود شد
که با اشک هم نمی پالاید

• سهم اباذر از روند تقسیم، گل آلودگی دست های او ست، که نتیجه اشتغال به کار گل بوده است.

• همانطور که دوست مان کارگر مبارز بدرستی توضیح داده اند، منظور اباذر از مفهوم «دست های گل آلود» همه معضلات و مسائل مادی و معنوی طبقات مولد و زحمتکش است، همه دشواری های مادی و روحی ـ روانی ـ فرهنگی توده های مولد و زحمتکش است که با «اشک» (آه و فغان و شکوه و نوحه و مرثیه و غیره) نمی توان حل کرد.


• چرا؟


• برای اینکه تضاد طبقاتی در جامعه تنها از طریق سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان وسایل تولید امکان پذیر است و لاغیر.

برای اینکه برای اشتراکی کردن مالکیت بر وسایل اساسی تولید آلترناتوی وجود ندارد!

+ نوشته شده در پانزدهم اسفند 1390ساعت توسط بهزادموسايي |


به اباذر غلامی شاعر

 

گفتی که”جویبارحسرت رود را دارد
و رود حسرت دریا را”
گفتی “اگر تن آب را زخم مرگ بزنند
وگلوی ما را خنجر
هیچگاه به مقصد
نمیرسند”
آری درست گفته ای
آن طوری که
آب
شعر
آفتاب
آئینه
درست میگویند

از مجموعه شعر ” از آبکنار تا کومه های تاسیان”

+ نوشته شده در دوازدهم اسفند 1390ساعت توسط بهزادموسايي |

 

 

درگذشت شاعر،ترانه سرا و پژوهشگر «اباذر غلامی»

 


 

در اندوه دوست و همراه عزیزمان
شاعر ، ترانه سرا و پژوهشگر
اباذر غلامی
از اعضای پرتلاش و یار همیشگی خانه فرهنگ گیلان به سوگ نشسته ایم.
اندوه رنج ها و زمزمه ی شعرهایش تا همیشه با ما خواهد بود .

خانه ی فرهنگ گیلان




 

 

+ نوشته شده در سوم اسفند 1390ساعت توسط بهزادموسايي |


پرنده رفتنی ست
(به یاد یک رفیق)
امروز صبح اباذر غلامی را به خاک سپردیم و افسوس خوردم که همواره سرنوشت ها و آرمان ها مان هر یک به راه خود می روند. اباذر عاشق مردم بود. روزی با صدایی روشن برایم گفت : به قصد انجام کاری به آبکنار رفته بودم ، سری هم به مرداب زدم . نزدیکی های آب که رسیدم مردی به من گفت : آرام ، دوستم می خواهد شکاری بزند . بعد دو مرغابی نر و ماده دیدم که در آب به دنبال غذا بودند . صدای مهیبی بلند شد، شکارچی شلیک کرد ، مرغابی ماده بی جان روی آب معلق ماند و مرغابی نر به آسمان پر کشید . پس از لحظه ای مرغابی نر چرخی در آسمان زد و دوباره کنار ماده اش آمد. من مات و مبهوت شده بودم ، مرغابی نر سعی می کرد ماده اش را به زور پرواز دهد اما مرغابی ماده مثل توده ای از پر، تکان نمی خورد. به شکارچی اعتراض کردم و از هیاهوی من، مرغابی نر پر کشید و رفت .
اباذر ناراحت بود، خطوط چهره اش درهم شد. آن موقع نمی دانستم اباذر فقط چند ماه برای زنده بودن وقت دارد . صبح در گورستان به یاد داستانش افتادم، با این تفاوت که تیر مرگ این بار پرنده ی نر را نشان رفته بود. همسر اباذر گریان و مبهوت سعی می کرد پرنده ای را پر دهد که پرواز از یادش رفته بود .
                                                                                                 یادش گرامی
محسن نعمت خواه
29بهمن 90

 

          اباذر غلامی  مرداب آبکنار، اواخر عمر

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در سوم اسفند 1390ساعت توسط بهزادموسايي |

خداحافظ رفیق!

                         

                                یادداشتی به بهانه در گذشت شاعر ،ترانه سرا و گیلان پژوه اباذر غلامی

                                            

 

       بهزاد موسایی

زندگی

مهلک ترین زهرها را به کا مم ریخت

               این تلخ دوست داشتنی را

               مجال اندکی دشمنی نداشتم

                                                         اباذرغلامی

زندگی را دوست داشت ، وزندگی با او سره نا سازگاری داشت ، غلامی ،  آرمانگرا  بود ، و هز ینه ی اندیشیدن را تمام  وکمال با سر افراز ی پر داخت ،  جراحت در جبهه جنگ ، پنج سال حبس ،جدایی  از همسر و فر زندش ،  و چشم  انتظار دیدار فرزند ( آرش )  تا لحظه مرگ .

ماه ها بود که آن " خرچنگ " بدخیم همچون  خوره بر جان او چنگ انداخته بود و وجودش را تحلیل می برد،و او  همچنان  مقاومت می کرد، نه تنها با اراده و تسلیم  ناپذ یری جسم ،که با تداوم و تعالی حیات معنوی   ،با سرودن شعر ،پژوهش ، آن یگانه ی هستی سراسر زندگی پر بارش ،سرودن و به دشواری بر کا غذ نهادن .

رشت و تهران ، خیابان گلسار و بیمارستان  " رازی"   رشت شاهد این پیکار نهایی مرگ و زندگی بود . آزمایش ها دلالت بر پیشرفت ضایعه داشت ،اما به دیدارش که می رفتی او را چون همیشه سرشار از امید وشعر می یافتی .

تن ،دیگر توان بر آوردن انتظارتش را نداشت ،اما جان مایه اش بود که به بیرون می تر اوید .شعر او، آه دل سوختگان  و فریاد ستم دیدگان بود .او دلی آکنده از غم نامرادی ها و نامردی ها داشت . سروده هایش که بخشی از آن در مجموعه های " رنج و برنج "(۱۳۸۷)،"فصل پنجم زمین "(۱۳۸۷)و "سل کول  توسه دار"(شعر گیلکی )۱۳۸۲ به زیور طبع در آمده ،دریچه ای ست به دنیای رنج و اندوه درون او .

زندگی سیاسی غلامی مثل زندگی هنری اش پر بار ،مملو از شور ونشاط و فداکاری ودر عین حال مثل سرشت زندگی پوشیده ،پر رنج و غرور آفرین بود .روند خود باوری او از اواخر دهه ی چهل آغاز و تا واپسین لحظه های عمرش ادامه یافت . او بر خلاف  اکثر روشنفکران که در دوره های مختلف زندگی واکنش  هایی ناهمگون و چه بسا متضاد نسبت به زندگی سیا سی از خود بروز می دهند و معمولا حتی حقوق شهروندی خود را نادیده می گیرند ،دور اندیش و ثابت قدم بود .

اراده ی او از پس تجربه های تلخ و شیرین زندگی بسان فولاد آبدیده شده بود .نگاه او با پیروزی ها وشکست ها مانوس بود و به تناسب اوضاع و احوال بر شیوه های مبارزه و پایداری احا طه داشت .

نه از ناکامی ها هراسید ونه در پیروزی ها خودش را فراموش کرد .در مقابله با پلشتی ها ،سنگر حماسه و سرودن برگزید وآنگاه که درد زمانه چند صباحی ،صوری فروکش کرد شتابان به استقبال واقعیت های ملموس واز دست شده شتافت .

غلامی ،از آن جا که حیات سیاسی را سرشت زندگی اجتماعی و فردی تلقی می کرد و در اشاعه ی باورهای خود تردید نمی کرد ،خاری شد در چشم کسانی که در شرایط دشوار،خواسته یا نا خواسته یا با زمانه از یوزه گی در می آیند و یا به افتخار ادبی دست می زنند . غلامی ، از آن جا که بر راز و رمز تحول در زندگی اجتما عی واقف بود ،هرگز به واقعیت های روزمره وگذرا که معمولا صوری و شکننده اند اکتفا نکرد . در نتیجه هیچ گاه  نه در پی توجیه حوادث و رویداد های روزمره بر آمد تا به موج های فرهنگی دل ببندد و تاخت و تاز کند ونه مثل صوفی مسلکان راه پیش گرفت تا دامن اش به زشتی های زندگی آلوده نشود .

رفیق غلامی ،آرمانگرا بود ،همان گونه که معمولا انسان بدون نگاه به آینده نی تواند زندگی حال خود را جستجو کند . غلامی ،شیفته ی سیاست بود ،همان گونه که انسان معمولا بخشی از خلوت خود را با دیگران تقسیم می کند . از این نگاه ،نامهر بانی هایی که با اندیشه و آثار غلامی در جامعه ی فرهنگی ما صورت گرفت ،بسیارآموزنده است . نه از این که غلامی شاعر دوران خود بود ،بلکه با این ادعا که جایگاه شعر غلامی در دوره ی خود هرگز برای همگان شناخته نشد .

کوتاه سخن آن که "اباذر غلامی "اگر  "  غلامی " شد  تنها به این دلیل نبود که انسانی آرمان خواه ، معترض و مبارز بود و هرگز تن به تملق وتعارف نداد . "  اباذر غلامی "   اگر  "  غلامی " شد  به این دلیل بود که مجموعه ای از خلاقیت ،اندیشه ،شخصیت ،مبارزه ، شور ، شعور و دانش بود . یادش همواره جاویدان و گرامی باد .                                                        

                                                                         ۳۰ بهمن ۱۳۹۰

  

                                                       

  چاپ در روزنامه گلچین امروز پنجشنبه ۴/۱۲/۹۰             

                                                                            

                                                                         

 

                                                                                                                         

 یک شعر از "اباذر غلامی "

برنج و رنج

اگر هزار گوش داشته باشی
و دلی به گسترای خزر
و صبری به بلندای درفک

کنارم بنشين
تا با تو بگويم
از برنج و رنج.

زالو و زانوان نحيفم
تاراج ساقه خوار
درد مداوم امروز
از تاک بازوان ضعيفم
بی داربست
در عصر زرد خزانی
ابهام و ناتوانی فردا.


آنگاه از من طشتی خواهی ساخت

به وسعت کوير لوت

ظرفی برای سيل سرشکت



(اباذر غلامی ۱۳۷۳)

 

+ نوشته شده در سی ام بهمن 1390ساعت توسط بهزادموسايي |