كتاب جديد من منتشرشد:
سالهاي از دست رفته
مجموعه داستان ميني مال (داستانك )
انتشارات موسسه بوتيمار 1392
در معرفی مجموعه شعر «شب، نقاب عمومی است» - شمس لنگرودی
انتشارات نگاه/چاپ اول/تابستان۹۰
«شعر
خواب های من است
که در بیداری بر من می گذرد
و دسته گلی به پای شما فرو می ریزد.»{شعر۱۹-ص۲۹}
پس از چند مجموعه همچون «قصیدۀ لبخند چاک چاک»، «پنجاه و سه ترانۀ عاشقانه»،«باغبان جهنم» و «ملاح خیابان ها» حالا دیگر نام شمس لنگرودیآنقدر در شعر معاصر جاافتاده که می توان او را جایگزینی برای بزرگان شعر دانست. شاعری متعلق به نسل دوم پس از نیما که بیش از چهار دهه از شعر و شاعریش می گذرد، هرچند که در دهۀ شصت رخ نمود اما دیگر دچار نوسان نشد و اگر از شاملوی بزرگ هم تأثیراتی در کارهایش مشاهده می شود خیلی زود از آن رها شده و بانیِ نوعی شعر ناب شد با تصویرهای تروتازه و مخصوص به خود تا جایی که او هم مانند سیدعلی صالحی با شعرهای گفتاریش شاعران جوان بسیاری را تحت تأثیر خودش قرار داد بطوریکه حالا دیگر می توان شعرهای زیادی را مثال زد که تحت تأثیر شمس و کارهای ایشان بوده.
اما در مجموعۀ «شب، نقاب عمومی است» تغییراتی در ساختار و شکل می بینیم که انتظار ما را آنگونه که باید نسبت به کارهای قبلی شاعر برآورده نمی کند. شاید توقع مخاطب معاصر هم از شعر خیلی بالا رفته باشد یا آنقدر شعر قوی دیده و خوانده که به سختی می توان اشتهای تحریک شده ی او را فرونشاند. از طرف دیگر، هنوز هم می توان ردپایی از تحت تأثیر بودن «شاملو» را در بعضی شعرهای این دفتر به چشم دید. حتی عنوان کتاب که شعر معروف شاملو را به یاد می آورد (اگر که زیباست شب، برای که زیباست شب) یا شعر دیگرش (شب اعترافی طولانی ست). بهتر است شعر شمس را هم بخوانیم پس از یادآوری شعرهای شاملو:
«شب
نقاب عمومی ست
بیدار باش بی حاصل سیاره ها.
شب
نقاب عمومی ست
بر چهره هایی که روز به پاره پوستی پوشیده بود.» {شعر۱۵-ص۲۳}
نکته ای که می توان در آن کمی تأمل کرد کوتاه شدن شعرهای شمس تا حد شعرک و هایکو است که متأسفانه به گمان نگارنده در شأن شعر والای پیشین شاعر نیست. شمس به نوعی آسان گیری و سهل پسندی عجیبی رسیده که به عظمت کار او لطمه می زند. بعضی از شعرهای او فقط امضای شمس را پای خود دارد وگرنه قدرت استعاری و تصویری شاعر در آن دیده نمی شود.
«آیا زمان
زنجیره ای از حباب است
بر آب بی ثمری
که نامش دنیاست. {شعر۱۳}
«پیامبر کوچکی از برفم
آب می شوم
که بشارتم را دریابید.» {شعر۲۰}
«سخنی بگو برف!/آن که پس از تو از تو سخن می گوید/آب نام اوست.» {شعر۶۰}
«اهرام ثلاثه ی مصرند/روزنامه ها/ که بردگان دام های روزمره بنا می کنند.» {شعر۷۰}
«این موسیقی/ می افتد از دهان/ اگر تو نخوانی.» {شعر۹۵}
«این همه از تاریکی بد نگوئید/شما که فروش چراغتان/ به لطف همین تاریکی ست.» {شعر۱۱۰}
توضیح این که شعرها نامگذاری نشده اند و تنها شماره دارند. کتاب مجموعه ای از ۱۲۳شعر کوتاه، کوتاهِ کوتاه و گاهی کوتاهِ کوتاهِ کوتاه، است که شعرها تقریباً بطور موضوعی پشت سر هم آمده اند. در ابتدا شعرهای دوازده گانۀ «ست» و بعد موضوعات «زمان»، «شب»، «برف»، «گلسرخ»، «موسیقی»، «رودخانه» و… و هرگاه شعر به بیان فلسفی نزدیک می شود از زیبایی تخیل دور می شود و ما هم باورمان نمی شود که این شعرها را شمس سروده است:
«به بچه دروغ گفتن خطاست/آنان بزرگ می شوند/دروغ های بزرگتری می گویند/و دروغ شما آشکار می شود/ به بچه دروغ گفتن خطاست.» {شعر۱۰۶-ص۱۱۷}
اما وقتی شاعر به زبان اصلی خودش برمی گردد می شود شمس تابان لنگرود:
«من خواب خارخارِ زنی را می بینم/ که یکشبه پیر می شود/ در مژه هایم راه می رود/ و باقی زندگی را در من می جوید.» {شعر۱۹-ص۲۹}
شمس با مجموعۀ درمهتابی دنیا شمسی در شعر امروز شد و با مجموعه های دیگرش شعاع تابش خود را فراتر از محیط دایرۀ شعر پرتاب کرد و برد شگفت آور شعرش از شمال به مرزهای چهار سوی میهن رسید و حالا این مجموعه نقابی شده است بر پرتو انوار شعرش هرچند که شاعر آنقدرها دفترهای شعر جذاب دارد که اطمینان دارم ما را وا می دارد تا رویمان را به طرف دیگر شب بچرخانیم و با این شعر او همصدا شویم:
«آنقدر به تو نزدیک بودم/ که تو را ندیدم/ در تاریکی خود، به تو لبخند می زنم/ شکرانۀ روزهائی/ که کنار تو/ راه رفته ام.» {شعر۸۸-ص۹۸}
بهزاد موسايي
شاعری با شعرهای همیشه جوان، درنگی بر کتابِ در جنگ باد
برگزیده ی آثار نصرت رحمانی(۱۳۷۹-۱۳۰۸)، چاپ اول-انتشارات بزرگمهر-۱۳۶۹
«زندگی بازی ست
ما خود صحنه می سازیم تا بازیگر بازیچه های خویش باشیم
وای زین درد روان فرسای
من بازیگر بازیچه های دیگران بودم
گرچه می دانستم این افسانه را از پیش
زندگی بازی ست!
شعرِ زندگی ص۱۷۳»
در جنگ باد گزیدۀ اشعار از مجموعه های پیشین شاعر است به نامهای «کوچ»، «کویر»، «ترمه»، «میعاد در لجن»، «حریق باد» و «پیاله دور دگر زد». نصرت رحمانی بعدها تا پیش از مرگش در ۲۷خرداد۷۹، دو مجموعه ی دیگر به نامهای «شمشیر معشوقه ی قلم» و «آوازی در فرجام»هم منتشر کرد البته یک اثر داستانی حدیث نفس هم به نام «مردی که در غبار گم شد»(چاپ در دهه ی ۴۰) از وی به یادگار مانده است. شاعری با ده کتاب، اما همین حجم کم کافیست تا نام نصرت رحمانی را بعنوان یکی از بزرگترین شاعران معاصر از نسل اول پس از نیمایوشیج به شمار آوریم.
رحمانی سمبل شعر «رمانتیسم اجتماعی» است و به نوعی نمایندۀ جوانان عاصی و سرخوردۀ زمانۀ خود، که با اشعار موزون، پرخاشگر، تلخ اما واقعگرایانه اش از رؤیاها و آرزوهای نسلی می گفت که در دهه ی سی و چهل شکست اجتماعی را پذیرفته بودند. رحمانی در زندگیش شاعرتر از شعرهایش بود. بسیاری از شبهای عمرش در پرسه های خیابانی و روزها در کوچه های جنوب شهر گذشت و کنار اقشار متوسط به پایین جامعه زندگیش را به سرآورد. شخصیتی جسور، عصبی، پرخاشگر و ناسازگار داشت درست مانند جوانان همدوره اش و شعرش هم آینۀ تمام نمای کاراکترش بود:
من شاعر حریق در بادم
با باد عشق ورزیده ام
در جنگ باد زره از تن دریده ام
جنگ باد ص۵۱
نصرت رحمانی یادآور نسل جوان عاصیِ داستانهای «اسکات فیتز جرالد» و «ج.دی.سلینجر» است. جوان وازده ای که در کوچه و کافه و کاباره و خیابان، هستی خویش را تباه شده می بیند و برعلیه نظام موجود می شورد. بی جهت نیست که شعر نیمائی به لحاظ اجتماعی با شعر نصرت رحمانی ورد زبان مردم کوچه و بازار می شود. استفادۀ شاعر از واژگان عامیانه و فرهنگ عامۀ مردم آنهم به شکل غنائی تا پیش از او نظیر نداشته است:
تُف! در فضای تیره کمی چرخ می خورد
روی پیاده روی سمنتی، شلاپ…
از کوچه عابری که می گذرد نعره می کشد:
-ای خوار ک… مواظب باش
شعر ناتمام ص۱۵۲
بی شک نصرت رحمانی تصویرگر ماهر جنوب شهر و آدمهایش بود. او شاعر اعماق اجتماعی زشت و کثیف و تباه شده بود. شاعر کوچه های گل آلود و سقاخانه های دخیل بسته، شاعر فقر و خیانت و جنایت نسل منقرض دوران خودش که مایاکوفسکی وار در کافه ها و خیابانها برایشان شعر می سرود:
چاقو
شاید که فکر می کند:
-ای کاش
دستان قاتلی،
شوریِ خون داغ قلب زنی را
بر سرد تیغه ی بی رحم می چشاند
آه…،چاقو
شعرِ چاقو ص۹۲
چهار تاول چرکین
بدوز بر قلبت
چهار جیب بزرگ
بدوز بر کفنت
ز لاشه ام بگذر
که من ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم
چو سنگواره ی ماموت
شعر تاول۷ ص۸۰
رحمانی شاعر پلیدی ها، جرم ها، اعتیاد و زشتی های اجتماع و خشونت زندگی و زمانۀ خود است. ابائی هم نداشت که اینهمه بدبختی را رودررو شود و لمسی از تجربه ی آنان داشته باشد.
نصرت رحمانی (در کنار اسماعیل شاهرودی) تنها شاعری است که نیمایوشیج بر کتابهایشان مقدمه نوشته است چرا آنان به تشخص زبان خودشان دست پیدا کرده بودند و جالب آنکه زبان هر دویشان به فرهنگ کوچه برمی گشت و در زندگی شخصی نیز «نصرت» سالها درگیر دیو اعتیاد بود و «شاهرودی» کارش به جنون و دارالمجانین کشیده شد. دو شاعر از بطن واقعیِ اجتماعی تباه شده! اجتماعی که در غل و زنجیر قفل شده است؛ اما رحمانی پس از این از پلشتی و اسارت جامعه می گوید و در جستجوی راه نجاتی برای آن:
راستی! واسطه ها هم گاهی حق دارند
رمز آزادی در چنبر هر زنجیری ست
قفل هم امیدی ست
قفل یعنی که: کلیدی هست
قفل یعنی که: کلید
میعاد در لجن-ص۱۴۱
رحمانی واژه های پیش پا افتاده را با استفاده از وزن، به شکل زیبائی بکار می گیرد بطوریکه آنها را از حالت معمولی در می آورد و به آنها اعتبار می بخشد، مانند همین قفل و کلید که مثالش آمد. نمونه ی دیگر:
تصمیم
ها…، آها
آب دهان بی مزه را جمع می کنم
اَخ…تُف!
هم شهر زشت می شود
هم سد معبر است.
در این میان کدام گره باز می شود.
از روح ما و من
یک مشت خون دلمه بسته ی بدبو
یک توده استخوان که کم از ُتف نیست؟
میعاد در لجن ص۱۵۱
در میان کارهای رحمانی میعاد در لجن جایگاه ویژه ای دارد و به گمان نگارنده نقطه ی اوج شاعر است. از همان عنوان کتاب می توان دریافت که از گرفتاری جامعه ی در لجن مانده می گوید و با نسل خودش که در پلیدی و پلشتیِ لجن وار اسیر است در اعماق این سیاهی ها و زباله ها میعاد می گذارد:
گفتم:
-کنام (شیر) لجن زار نیست، نیست!
خط است و خال، گذرگاه کرم هاست
اینجا نه کشت گاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم
ما…،هر دو باختیم
صص۱۶۱-۱۶۰-میعاد در لجن
رحمانی در مجموعه های«کوچ»، «کویر» و «ترمه»به چهارپاره گرایش داشته و از مجموعه ی ترمه به شعر نیمائی بیشتر روی می آورد البته با حفظ وزن کلاسیک، هرچند نصرت در بیشتر چهارپاره هایش زبان کوچه و بازار را هم فراموش نمی کند و به همان قدرت کارهای دیگرش آنرا ارائه می دهد که پیش از آن کمتر نظیر داشته است(در شعرهای فرخی یزدی، پروین اعتصامی و ایرج میرزا). استفاده از واژه های عامه و زبان بومی در شعرهای شخصی نیما هم وجود داشته با این تفاوت که نیما از آن واژه ها و تعابیر به شکلی نمادین استفاده می کرد اما نصرت از کلمات دم دستی و معمولی به همان شکل واقعگرایانه اش سود می برد:
کهنگی زد گره بر محجر تو؟
اختر، آن دختر مشکین گیسو
چادر آبی خال خالی داشت
رخت می شست همیشه لب جو
بخت او باز شد آخر یا نه؟
پسر مشدی حسن او را برد؟
جادوی صغری بگم کاری کرد
یا گره بر گره ی دیگر خورد؟
«سقاخانه»از اولین مجموعه اش «کوچ»
در پایان لازم است به نکته ای کمتر گفته شده اشاره کنم و آنهم جوانیِ شعر نصرت است تا آخر عمر! چرا تا هنگامیکه مرگ شاعر را دربرگرفت صدای جوانیش را داشت و در جستجوی نسل خودش؛ همانطور که در مقدمه ی برگزیده ی اشعار «در جنگ باد» نوشته است:
«توده ی شعرخوان همیشه جوانان بوده اند. یک شاعر اگر جان جوان نداشته باشد آنها او را در یک حرکت سریع در پیچ و خم گردنه های راه جا خواهند گذاشت…..به این دلیل که گاه گفته ام: در جدول زندگی جائی برای شاعر پیر وجود ندارد پس اگر در پیری جوانی کرده باشیم چندان خود را سزاوار ملامت نباید بدانیم»
و بدین ترتیب، شعر نصرت رحمانی در ادبیات معاصر ما همیشه جوان و عاصی خواهد ماند. او شاعری با شعرهای همیشه جوان است…
بهزاد موسايي
نگاهی به نمایشنامۀ "خانمچه و مهتابی "نوشتۀ اکبر رادی، به مناسبت ششمین سالگر د درگذشتش، نشر آگرا-چاپ اول-۱۳۸۲-۱۰۲ص
بهزاد موسایی و اکبر رادی / تهران ۱۳۸۴

نوشتن راجع به اکبر رادی و کارهایش وقتی که نیست تأثربرانگیز است. بی نهایت حیف می آید برای کسی مطلبی بنویسی و او نباشد که نظرت را بخواند، آنهم کسی که بی شک یکی از پنج درام نویس عصر جدید
ماست. با تجربۀ بیش از چهار دهه نوشتن و بیش از بیست نمایشنامه(به جز داستانها و مجموعۀ مقالات) که گنجینۀ ارزشمندی برای تئاتر ما به شمار می رود.
رسم بر این است که اجرای یک نمایشنامه را ببینیم تا بتوانیم دربارۀ آن بنویسیم. اصولاً یک متن نمایشی خارج از اجرا محلی از اعراب ندارد، اما در اینجا قضیه فرق می کند. کارهای رادی را ابتدا باید خواند و بعد اجرای آنرا دید چرا که بی گمان این متن نمایشنامۀ رادی است که به اجرای آن تشخّص می دهد. برعکس خیلِ نمایشنامه نویسانی که اجراهای خوب و درخشان نامشان را بر سر زبانها می اندازد بی آنکه در واقع دارای متن درخشانی باشند.
مهمترین عنصر متن های اکبر رادی زبان و گویش هائی است که بکار می گیرد. شخصیت پردازی، نقطۀ اوج، همدلی، ترحم، نفرت، شفقت و رمزگشائی درام همه از دل همین زبان بیرون می آید و چه بسا به فضاسازیِ نمایش هم کمک می کند. رادی در دیالوگ و مونولوگ و کارکرد رفتاری زبان چیره دست است به گونه ای که بی تردید بر روی صحنه همه چیز را تحت الشعاع خود قرار می دهد. نمونه ای از زبان متن خانمچه و مهتابی:
گلین: اگه نشسته بودی توی این گاودونی واسه خودت وصله می کردی و بعدش یهو اون کله سیاه قلمبه رُ دیده بودی که از لای جرز دیوار بیرون زده و دلت هری می ریخت تو، اینجوری مث ابن زیاد نمی اومدی سرم.
آموتی: بعله! می رفتم خلای مردمُ خالی می کردم که دودسّی بریزم به پای تو سرخاب سفیداب کنی بمالی به لُپت.
گلین: نخیر! (با تنفر و تحقیر پشت می کند) ملواری کن بریز تو لنگ اختر خانم جونت!
آموتی: دِ کاشکی یه موی اختره تو تن تو بود.(ص۴۹)
رادی مسلط به زبان خودش است آنقدر که مونولوگ خانجون (پیرزن ۸۸ساله) که در نمایشنامه بیش از ۸ صفحه است و خواننده یا شنونده به هیچ روی از این تک گوئی های طولانی نه تنها خسته نمی شود بلکه مات و حیرانِ سیالیت زبان رادی می شود. نمونه اش مونولوگی ست که در قسمت های پایانی کتاب می آید. در این تک گوئی خانجون که مجموعه ای از چند شخصیت است(ماهرو-گلین-لیلا و خانجون) سر قبر شوهرش رفته و با او گفتگو می کند و به سبک جریان سیال ذهن در عوالم بی زمان و مکان، از زبان همۀ شخصیت های چهارگانه اش، سخن می گوید. زبان قوی و قلم سحرانگیز رادی یکی از ماندگارترین مونولوگ های درام معاصر را به صحنه می آورد که یادآور تک گوئیِ «مالی بلوم» در رمان «اولیس» جمیز جویس است که در ۴۰ صفحه بار پایانی رمان را به دوش می کشد. نکتۀ جالب اینجاست که رادی زیرکانه در بخش هائی از گفتگوهای خانجون اشاراتی به تکه هائی از داستانهای صادق هدایت، سیمین دانشور، ساعدی و …دارد. خالی از لطف نیست اگر تکه ای از آغاز این مونولوگ را در اینجا بیاوریم:
خانجون: گفتم سشت پا عقربک میشه جونم، قبرسّونم مار و مور داره، بالاخره چی؟ یکی باید باشه چک و چونه تُ ببنده، یکی سکه بذاره رو چشات که واز نمونه به دنیا، یکی هم خرمائی، حلوائی، این چیا. (روی سنگ قبر گلاب می پاشد) گفتی برو. تو فقط برو. راسّه دیوار و همچی یه چشی. جوری باهاس بری که اگه سرتو بالا کنی، قُمپُزه! بعله، یه قواره اطلسی با یه کله قند و یه خورده ای چس وپس و دیگه هیچی. میگه قمپزه! نه جونم، شما گهِ اونجا رُ خالی کن، منم با یه تاس پنجه میشینم سر قبر آقا بو عطرشم میاد. فقط یه خال هندی! (تو آینه به پیشانی ش خال می گذارد و می خواند) عاشق شده ای چرا کلوخ میندازی؟….برگرد نگا کن…اونوقت خانباجیم زد به سینه ش و گفت: الهی گلین نسلت بیفته! ص۸۷
خانجون که حالا در خانۀ سالمندان سعادت آباد کنار پرستارش سارا است، هرگز بچه دار نشده و او را خواهرزاده هایش به خانۀ آفتاب سعادت آباد آورده اند. رادی چنان فضائی از خانۀ سالمندان ترسیم می کند که آنرا به شکلی کاملن واقعی لمس می کنیم و مطمئن می شویم که خانۀ آفتاب حقیقی است و وجود خارجی دارد. پس از آن دیالوگ خانجون با پرستارش سارا را داریم در دو سه صفحه و آنوقت باز مونولوگ خانجون که صفحات پایانی کتاب است و آنهم طولانی و در ۶صفحه. استادی رادی در نوشتن دیالوگ ها و مونولوگ هانشان می دهد که اگر رادی رمان نویس می شد(ایشان تنها یک مجموعه داستان بنام «جاده» چاپ ۱۳۴۹ دارند) یکی از مؤفق ترین های این حوزه بود چون کمتر کسی می تواند چنین تسلطی بر دیالوگ نویسی داشته باشد.
اینهم بخشی از مونولوگ پایانی:
خانجون: شیر بی شکر، پوزۀ بی نمک! بعد با اون ماسماسک راه بیفتم دورِ اتاق بعد موهامُ آبشونه کنم بعد واسه دندونم برم کیلینیک (ماسک را پائین می کشد. نگران) اما اگه این دردِ منو بتابونه، توی اون اتوبوسای دو کوپه و ماشینای آتشنشانی…چطوری می تونم از خط عابر پیاده عبور کنم؟ شیشۀ عینک منم که شکسه و خیابونم که غلغله. همه دارن به یه سمتی می دوئن و هیشکی نیست جوابتو بده. فقط یه زنه ای توی چادر مشکی نشسته زیر چراغ قرمز و یه دختربچۀ چرتی، چلسکیده عین دوک. می رم جلو و یه سکه میندازم توی تاس پنجه و می گم: گلین باجی! تو می دونی کلینیک کدوم ورِ؟ ص۹۷
با این نمونه هائی که از نمایشنامه آورده شد هرچند طولانی اما برای نشان دادن قدرت مسحورکنندۀ قلم رادی بسیار ناچیز است. با تصویری که نویسنده از خانمچه و چهار بعد شخصیت دیگرش بدست می دهد و همۀ اینها در بخشی از نمایشنامه یکی می شوند و زن در حضور عالیجناب گردن زده می شود شاید خیلی به مذاق فمینیست ها خوش بیاید، و نیز برخوردی که شوهران آنها (شارل، آموتی و سامان) با این زنها دارند، نویسنده خواسته است از زن بعنوان ضعیفه ای مظلوم دفاع کند و خانمچه که در حقیقت ماری است که خانجون زاییده(این بسیار نمادین است) و این همه نشان از این دارد که رادی چقدر در کارش دقیق است و در حوزۀ نمایشنامه نویسی بسیار مسلط.
اگر نوشتن چنین یادداشتی باعث شود که دوباره مخاطبانِ رادی به سراغ آثارش بروند و گاهی نیز به اجرای یکی از آنها همت گمارند ما دین خود را تا حدودی ادا کرده ایم. رادی نباید فراموش شود. او آثارش را به امانت نزد ما گذاشت و رفت تا گاهگاهی یادش کنیم. آیا ادبیات نمایشیِ ما به این سادگی دیگر کسی چون اکبر رادی را خواهد دید؟ گمان نمی کنم. شاید پس از قرنی روح او در جان یکی از پیروانش حلول کند و به صحنۀ آبی نمایش بازگردد. با امید اینکه روزی همۀ آثار نمایشی رادی امکان اجرا پیدا کند و حالا که همه جا سخن از تولید ملی و کار ایرانی است در ادبیات معاصر خودمان هم به این نکته توجه کنیم و سعی کنیم نمایش های رادی را بعنوان سرمایۀ ملی تأتر کشورمان حفظ و نگهداری کرده و اجراهای طولانی و دراز مدت از آنها در چهارگوشۀ سرزمینمان داشته باشیم. اکبر رادی فقط متعلق به گیلان نیست او به همۀ این سرزمین تعلق دارد. اکبر رادی را بیش از اینها دریابیم.
حدیث زن در چهارراه سرگردانی بهزاد موسایی

*اینک تهمینه
*شبنم بزرگی
*چاپ اول رشت1391
*نشرفرهنگ ایلیا
اینک تهمینه مجموعه هفت داستان از نویسنده ی جوان شمالی ، شبنم بزرگی هفت خوان است که زن مظلوم ایرانی باید از آن ها بگذرد . داستان ها ظاهرا متفاوت هستند اما زن ایرانی که نماد آن تهمینه است در هر داستان ، بخشی از هستی اش بیان می شود .عنوان کتاب نام هیچکدام از داستانها نیست ، ضمن این که زن های همه ی داستان ها نام و سرگذشت مختلفی دارند ، ازدختردم بخت خان اول تهران شهر بزرگی است تا سارا ، لیلاپاشایی ، سیمین ، سوسن و زن های دیگر داستان ها همه باید از خان های اول تا هفتم حیات بگذرند و در دشوارهایی زندگی آبدیده بشوند!
درخان اول تفاوت میان دونوع ازدواج سنتی و امروزی با نمایش رفتار دختر و پدر ومادر بیان می شود و ازدواج شهرستانی و دشواری زندگی آنها در تهران مدرن !
در خان دوم آخرشاهنامه اختلافات خانوادگی که باعث مرگ تنها فرزندشان سینا می شود ، با درونمایه فرزندکشی شاهنامه وار ، که پدر با ماشین فرزندش را ناخواسته زیرمی گیرد!
و زن سارا توان این راکه شوهرش را قاتل بداند ندارد . سارا مدل کوچکی از تهمینه در جهان امروز است ، شوهر نماد رستم و سینا نماد سهراب .
در خان سوم ،آن سومی کیست کنار توراه می رود؟ رابطه ی راوی و دوستش لیلا و استاد در دانشگاه به هنگام تحصیل بیان می شود با نیم نگاهی به متن شعرهای الیوت در سرزمین های یخین که اشاره به نفر سوم دارد در یک رابطه ی عاطفی ، که بازنده راوی است ! در داستان دنیا که خان چهارم است ،راوی که زمانی خواستگاری به نام محمد داشته ، حالا در برخورد با اوخبربیماری زنش را می فهمد ، در حالی که خودش هم بیماری لا علاجی گرفته و زیر بیماری و حس مرگ ، از دنیا بریده است ! داستان در آخر به طور نمادینی اشاره به دخترکی به نام دنیا داردکه مادرش او را از افتادن برحذر می دارد و مواظب اوست .سطر آخر داستان این حس را به خوبی القا می کند:
من ومادردنیا از دوطرف خم شده ایم ، او برای بلند کردن بچه اش و من از درد ((ص 46))
در خان پنجم سیمین قراربود بمیرد، درباره نگاه متفاوت راوی به طلاق و مرگ است . راوی سیمین را که دوبار ازدواج کرده و حالا در حال مرگ است آنالیز می کند .سیمین که از آشنایان مادر اوست در خصوص ازدواج و مردها بسیار به او آموخته ، و سنگ صبورش بوده است . در پایان داستان که در می یابیم سیمین و راوی هردو سیگار دالهیل قرمز می کشند با شیوه ی رفتاری مشابه ، در حقیقت به جای همدیگر قرارگرفته و این همانی شده اند .
در خان ششم می دانی به چه فکرمی کنم ؟قصه ی پیردختری را بیان می کند که استاد دانشگاه است اما مجرد مانده ودرمرگ خواستگار قدیمی اش سوگوار می شود ! بازهم دغدغه زن مظلوم و این که ما می دانیم به چه فکرمی کند؟! به اینکه اگراین خواستگار را پذیرفته بود ، حالابیوه شده بود ،وبیوه شدن و بیوه ماندن هم از کابوس های زنانه و دل نگرانی های جامعه ای که سنتی می اندیشد .تا تو برگردی دود می شوم
خان هفتم و حلقه ی پایانی داستان ها می باشد. دختر هفده ساله ، سوسن نمی داندبرسرکدام چهارراه ، مردی (بیژن) بادسته گل سالهاست انتظار اورا می کشد! باز حدیث زن در چهارراه سرگردانی با انتظاری عبث !
شبنم بزرگی با اینک تهمینه خودش را به عنوان یک نویسنده ی خوش آتیه به ادبیات داستانی امروز ، تحمیل می کند!
بی شک نسل تازه ای در ادبیات زنانه ی ما شکل می گیرد که بخش مهمی از آن متعلق به شمالی های میهن ماست . انچه ممکن است به این نسل ضربه بزند و آن را به جای بالندگی ، به سقوط بکشاند ، تعریف و تبلیغ بیجا از سوی دشمنان دوست نما می باشد. نگارنده در حال انجام کتابی در خصوص زن در ادبیات داستانی شمال می باشد که امثال شبنم بزرگی را در برمی گیرد . من امیدوارم که بزرگی در آینده میان بزرگان بزرگی کند و نه مانند شبنم ، بلکه همچون باران رحمتی بر ادبیات داستانی ما ببارد.
آن روز دیر نخواهد بود!
بهزاد موسایی
" مرگ خواهر ماست "
*خواهر خونه
* داريوش معمار
*چاپ اول _ سال 1391
* انتشارات نگاه
مجمو عه ی شعر "خواهر خونه "از چهار دفتر تشکیل شده با عناوین " ستم گری " ،" مفقود الجسد "،
" مرده خوانی "و"مناجات نامه " که در پیشانی هر دفتر جملاتی آمده که هر کدام بی رابطه با شعرهاي
آن بخش نیستندو خطی ظریف و پنهان آن ها را به هم ربط می دهد .مثلادر اول دفتر دوم آمده که "
ماننده ريختن " خمپاره بر سرما ،مانند ریختن گلوله بر سرما ، مانند تلاش برای نمردن بود زندگی " ...و
بعددر شعر " مفقود الجسد" چنين مي خوانيم :
" اگر ؛ سر باز توپخانه نبودی تو
مرد جسوری نبودی که تکه تکه شود با خمپاره
از مرزهای من به وطن بر نمی گشتی چه می شد !؟ "
[ص 45]
و یا در پیشانی د فتر چهارم " مناجات نامه " آمده که : در بی راهه هایی می روید ،که رفته اید ،
به مناجا تم گوش دهید . " در حقیقت شاعر با طبیعت منا جات می کند و آن هم منا جاتی واقعگرايانه
ونه فرا واقع :
"از این همه دریای ویران که در هواست ، که ؛
فواره می زند ،و ما دعا می کنیم ،و ما خمیده می رویم
مرواریدی از دندان ؛ که آغشته است به خون تازه . می بارد . "
[ " رقت آور نبود " ص 105 -]
اما آنچه که در هر چهار دفتر " خواهر خونه " جلب توجه می کند نگاهی است که شاعر به مرگ
دارد به طوري كه بنظر می آید به جای "خواهر خونه " شاید نام مجموعه باید " مرگ - خانه "
مي شد ! نمونه بياورم :
"در دره پروانه ها
گیاهی که از خودش رویید
او بود ،
دو زنبق کبود بر زمین مرده "
[شعر " چند پلان از ملو درام شخصی " از دفتر اول _ص18]
"شیوه دلپذ یری نیست برای آشنائی می دانم
فکر کردن به پیکر پو سیده ی تو
برای نوشتن این شعر .
*
به مرگ نمی شود افتخار کرد !
مرگ را نمی توان نادیده گرفت ! "
[ شعر " مفقود الجسد " از دفتر دوم _ ص 46]
که اگثر شعرهای این دفتر و دفتر بعدی " مرده خوانی " بوی مرگ می دهند . بر پیشانی دفتر
"مرده خواني " آمده : " بعضی شکار می شوند ،بعضی شکار می کنند . من شکار چی مر گم "
و در شعر " دوست داشتنی " معمار چنین " مرگ " را برایمان معماری می کند :
" چقدر دوست داشتنی بود ! مرگ
غافگیر کرد همه ی ما را "
[ ص 68 _]
و در دفتر " منا جات نامه " هم از صحنه های جنگ می رسد به مرگ :
" مثلا همین مرگ ،
ترس ندارد ،
کشته شدن وحشت ناک است ! "
[شعر " کشته " _ ص 117 _]
" داریوش معمار " جوان تر از آن است که جنگ را دیده باشد و مرگ را تجربه ......اما شاعر که
كودكي اش تا ده سالکی در آن دوره گذشته ، در تخیلات و خو ابها و کابوس های دوران کودکی
به گو نه اي آن را لمس کرده که گویی در تمام صحنه های جنگ حضور داشته و آن را لمس کرده است .
"مرگ اندیشی " در اشعار همه ی شاعران هم نسل " معمار " هست اما نگاهی که شاعر به آن
دارد نگاهي متفاوت ودر حقيقت سئوال بر انگيز است ! هر چند همیشه مرگ فی النفسه سئوال
برانگیز است اما شاعر در شعر " پدر م "مرگ را در زادگاهش چنین می بیند :
" در میان دوستانم
آنها که مردند خوشبخت تر بودند از همه
پیش از آن که هفتاد سال پراکنده شویم
هفتاد سال چیزی را پنهان کنیم
آ بادان جوان مرگ
آبادان شکست خورده "
[ص 74-]
با این تفاصیل در می یابیم که مرگ ، " خواهر " ماست و ما در خانه ی او چندی به مهمانیمی گذ رانیم و آنگاه ......غزل خدا حافظی ...
دُرّ کمیاب صدف ادبیات
یادداشتی بر مجموعه شعر «خواهران این تابستان» ، بیژن نجدی(۱۳۷۶-۱۳۲۰) نشر ماه ریز/چاپ اول ۱۳۸۰
«دلم می خواهد شعری بنویسم
هنگام که خفته ام
در تابوت
و من دوباره زاده خواهم شد»
(آوای مرگ ۳-ص۲۴۵)
چقدر دشوار است نوشتن راجع به بیژن نجدی که دیر آمد و زود رفت، در ۵۶سالگی. هنوز او را خوب نشناخته بودیم و تک و توک شعرهائی را در مطبوعات چاپ کرده بود که ناگاه در حدود ۵۰ سالگی با مجموعه داستان «یوزپلنگانی که با من دویده اند» همه ی نگاه ها را به سوی خود جلب کرد. کتابی که برنده ی جایزه ی «قلم» مجله ی گردون شد با داستانهائی سرشار از غنای تکنیکی و همین یک مجموعه نشان داد که یک «بزرگ شمالی»آمده است تا در ادبیات داستانیِ معاصر، خطبه بنام خود بخواند. او شعرهایش را به ما نشان نداد تا غافلگیرمان کند و چه غافلگیری بالاتر از انتشار آنها به شکل کتاب آنهم پس از مرگش، به همت همسرش پروانه محسنی آزاد. مجموعه ی خواهران این تابستان بی شک یکی از تکخالهای ادبیات گیلان و حتی معاصرِ ماست. شعر بیژن نجدی همچون داستانهایش مخصوص به خود او و غیرقابل تقلید است. بی هیچ ادعائی. از همه ی پست مدرن بازها، مدرن تر و درعین مدرنیسم اصیل تر است. نوآوری در زبان شعر نجدی ویژگیِ منحصر به فرد اوست. همذات پنداری با اشیا و طبیعت و حرکت اشیا با کلمات و فضاسازی متناسب همراه با فاصله گذاری و ریتم دلنشین شعرها با استفاده از واج آرائی، افسوس ما را دوچندان می کند که چرا نجدی نماند تا بیشتر ببالد و به تکامل شعری و داستانی خود برسد و افسوس بیشتر برای اینکه منتقدین شعر، خیلی به اجمال و گذرا با نجدی و شعر او برخورد کردند! به همین جهت است که نگارنده بر آن شد که پس از یک دهه از انتشار این مجموعه شعر نگاهی به آن داشته باشد تا هم یادی از این بزرگ شمالی کرده و به همگان یادآوری کرده باشیم که نقد و بررسی رفتگان امری واجب است و ای کاش نجدی آثارش را آنموقع که در حیات بود منتشر می کرد تا از ویرایش بهتری برخوردار می شد. هرچند که همراه و همسر نجدی همه ی توان و دقت و حوصله اش را به کار گرفته است تا مجموعه ای در خور و سزاوار نام نجدی از آب دربیاید اما واضح است که حضور شاعر و اشراف او به شعرهایش لطف و رونق دیگری داشت.
گردون
پیش از این از واج آرائی در شعرهای نجدی گفتیم که یکی از عناصر موسیقیائی شعر سپید یا حتی بی وزن است. به چند نمونه ی زیبا از شعرهایش دقت کنید:
«بارانی که می بارید بر گلدان مهمانی جنگل (ص۱۴)»
«پنهان در آذین های تنهائیش(ص۲۴)»
«جنازه ای از سبزینه ها و سپیدی سرخ سوخته ای می بردند مردان قبیله ی من(ص۳۱)»
«برف سفید پوستم اگر سفید می بارد جائی در آسمان من سرد شده است(ص۵۹)»
«ناخنی برای نیم رخ دختری که رخش یادم نیست(ص۷۰)»
«با سفید ساکت صحبت / با سیاهی دود (ص۸۳)»
«صدای ریختنش شیرین در شورآب های خزر (ص۱۰۰)»
«مگر با زخمه ها و زخمی بر استخوان خاطرات من (ص۱۳۱)»
«پس این آسمان است که در دستهای من است (ص۱۳۸)»
«و خواب می بینم که خواب شده ام/ و خواب می بینم که درختان مرا در خواب دیده اند (ص۲۱۱)»
«سرخ و سوراخ در پستوی سمساری (ص۲۳۹)»
ملاحظه فرمودید که در یازده نمونه از شعر نجدی نشان دادیم واج آرایی چه نقش اساسی در ریتم و هارمونی شعرش دارد در مجموعه ی حاضر که ۱۸۴ شعر از شاعر را دربرمی گیرد بی اغراق می توان صدها نمونه از واج آرایی را مشاهده کرد و دریافت که شاعر به عمد با این بسامد بالا از این تکنیک سود جسته است.
اما اشاره ای به ویرایش شعرها داشتیم. به نظر می آید شاعر هرگز مجالی نیافته بعضی از شعرهایش را دوباره نویسی کند، به همین جهت خانم پروانه محسنی آزاد برای حفظ امانت، آنها را بی هیچ تغییر و تبدیلی عیناً آورده است. برای مثال شعر «لافند باز» در ص۱۱۹ کاملاً بخشی از شعر «جغرافیای عزیز من» در ص ۱۵۹ می باشد که پیداست شاعر مجال تغییر نیافته و نیز بند دوم شعر «آسمان سیمانی» که کاملاً به عنوان بند آخر شعر «تشویش ها» در ص ۱۸۸آمده است. بعضی از سطرها هم عیناً در چند شعر تکرار می شود و بدیهی است که اگر بیژن نجدی خود به کار مجموعه اش می پرداخت کتابی شسته رفته تر می شد و نیز حجم کتاب که با توجه به کتابهای لاغر شعر امروزی، می توانست تبدیل به سه مجموعه شعر شود!
نام زیبای مجموعه در هیچ شعری نیامده است و معلوم نیست وصیت شاعر است یا هوشمندی کس دیگر….هرچه هست به فضای شعرها نزدیک است و ای کاش همراه و همسر شاعر مقدمه ای هم بر مجموعه می نوشت و در خصوص همه ی این موارد و نیز گوشه هائی از زندگی و شعر بیژن نجدی بیشتر نوشته می شد چون به نظر می رسد عمر شاعر میان زاهدان تا لاهیجان گذشته است همراه با سفر به کردستان و حیف است که درصد بالائی از شعرها بدون ذکر تاریخ و مکان آمده که دست پژوهشگران ادبی را برای تحقیق بهتر در زندگی و آثار نجدی در آینده می بندد و همین جا پیشنهاد می دهم که خانواده و دوستان و ناشران(حداقل شمالی ها) نگذارند یاد و خاطره و آثار شاعر مهجور بماند.
در واقع امثال نجدی مانند دُرّ کمیابی در صدف ادبیات هستند و چقدر زندگی و شعر نجدی و بیژن کلکی در اینجا بهم شبیه می شود، دو بیژن که در چاه فراموشی زمان افتاده اند و هر دو هم یلی بوده اند در ادبیات و بی مانند….
به مجموعه برگردیم. پیشتر اشاره ای داشتم به حرکت و جاندارگرائی اشیا در شعر شاعر و نیز نوآوری در زبان که آنرا در شعر نجدی منحصر به فرد می دانم. این ویژگی زبانی در داستانهای او هم به خوبی دیده می شود. او کار با افعال و صفات را به خوبی انجام می دهد. ترکیباتی که از فعل و صفت و علائم جمع می سازد به گونه ی شگفت انگیزی به ریتم شعر حرکت می دهد و در کنار آن اشیا و پرندگان، باران و اسب ها، پل ها و آدمها، دستها و پاها، به راه می افتند. در آخرین شعر مجموعه ، «با گریه کنم هایت»، که به پورین محسنی آزاد(برادر همسر و داستان نویس)هدیه شده و در تاریخ شعر هم حوالی مرگ شاعر است نمونه ی خوبی از دستور زبان ابداعی نجدی است:
«آغاز دست های تو بود
با گریه کنم هایت
کنار ویرانی کلمات و انحنای تن حوا
میعادگاه تنفس و گاه بود و خواهش دست
بر خیس می باردهایم
نگاه کن به آب و این خلوت آبی
گیاه شیشه ترین و ماه پوشیده
پیراهن تشنج من
و عشق که می گذرد بر پاهای گناه
از می گذری هایم که من از شاید آمده ام
که تو از هرگز من با دستهایت آمده ای
و لیوانی پر از موسیقی تا می شنوم هایت.
(بهار ۱۳۷۶-شعر باگریه کنم هایت-ص ۲۴۸)
درپایان این یادداشت، دریغ و دردی می ماند از آنچه که من آنرا «حضور خالی شاعر» می نامم و در مانده ام از اینکه چرا آنقدر دیر آمد که زود برود و اینقدر ناگهان ۱۶ سال از رفتنش بگذرد؟! و ما بمانیم چون رفیقی نیمه راه از کاروان عمر !!!

یاد داشتی کوتاه بر " بانوی مه " اثر محمد رضا آریان فر بهزاد موسایی
* بانوي مه
*محمد رضا آريان فر
* چاپ اول 1391
*نشر آموت
"بانوی مه" حکایت عشق است . عشقی فراگیر و سرنوشت ساز در زندگی یکایک آد م های رمان .
"رفیع "که دلشکسته ی نا فرجام است به ازدواج و زندگی با " گلشن "رضایت داده ،با تظاهر به
عشقی که به گلشن دارد اما حقیقت در زیز روابط ساختگی و حساب شده ی رفیع وگلشن در حجاب
مانده . حقیقت عشقی که هنوز بعد از سالها در زیر خاکستر آماده وزیدن نسیمی است تا شعله بگیرد .
گلشن پانزده سال از شوهرش رفیع بز رگتر است .اما این اختلا ف سن تا زمانی که نسیمی آن را از
زیر خاکستر بیرون نکشیده مسلهء مهمی به حساب نمی آید. گلشن هرگز متوجه گذر زمان که گرد
سفیدبر موهایش نشانده نبوده . هرگز رد پای زمان را بر خطوط پیشانی و زیر چشم خود ندیده
تا زمانی که " گلپری " ،عشق جوانی رفیع که سالهاست چهره در نقاب خاک کشیده در چهرهء " پریا "
برادر زادهء خود ظاهر می شود و او را به یاد خاطرات جوانی می اندازد .
بیداری این عشق از آنجا آغاز می شود که " فرهاد " پسر رفیع عاشق پریا می شود و عکس او را به
پدر و مادر خود نشان می دهد و از آنها می خواهد که به خواستگاری پریا بروند . رفیع که عکس را
می بیند بدلیل شباهت زیاد پریا به گلپری/ عشق جوانی رفیع /، حالش را دگر گون می شود ، پس از
چند دیدار خانوادگی ،رفیع و گلشن می فهمندکه پریا برادر زادهء گلپری است . رفیع عاشق پریا می شود
وزندگی خانوادگیش به خاطر این عشق به سردی کشیده می شود . اما زمانی که همه چیز می رود
که ویران شود رفیع به خود می آید و پریا را برای پسرش خواستگاری می کند وعروس را به خانه می آورد .
رمان شخصیت های متعددی دارد که هر کدام به نوعی با تب وتاب عشق در گیرند. فاخته ، دختر رفیع
عاشق استاد خود شده و از خواب و خوراک افتاده . اما در اینجا، فاخته که زنی است تحصیلکرده و زنی
که خود تصمیم می گیرد عشق خود را با استاد در میان می گذارد . استاد او را به بیمارستانی می برد
که همسر افلیج او در آنجا بستری است . فاخته آنجا به عشق استاد پی می برد ودر دل او را تحسین
می کند و تلاش می کند با این واقعیت کنار بیاید . فاخته که زنی دانا وبا سواد است به جای اینکه
تسلیم غم و اندو ه شود در جستجوی زندگی بهتر از کشور خارج می شود . "عطار " دوست رفیع تجدید
فراش می کند و به همین خاطر مورد نکوهش رفیع قرار می گیرد اما در زمانی چند رفیع پی می برد که
عطار فقط به خاطر همسر اولش که بیمار است تجدید فراش کرده تا به او کمک کند ......

رمان با زبانی ساده به شکلی خطی با برگشت هایی چند بر گذ شته روایت می شود . در روایت از
شعر زیاد استفاده شده ، همچنین از ترانه های معروف ، در حقیقت رمان ترکیبی است از نثر و نظم .
سایه ی مرگ را بر سراسر رمان می توان دید و نویسنده با جملا تی نظیر : " مرده ها بر می گردن "
سعی در بالا بردن باور این مسله ء دارد که مرگ پایان همه چیز نیست . مرگ ،زندگی و عشق بن
مایه بانوی مه است و نویسنده به همان سادگی وزیبا آن را روایت کرده که در زندگی تک تک
آدمهایش جاری است .
محمدرضا آریان فر
نمایشنامه نویس، داستان نویس، شاعر، منتقد ادبی .
متولد : 1334 خرمشهر
آثار:
هفت بیانه در قلمرو عشق : شعر ، نشرپاسارگاد ،تهران
نقل آخر : نمایشنامه ، نشر فرهنگ ایلیا ، رشت
دو روایت جامانده از باد : نمایشنامه ، نشر افراز ، تهران
شریک خواب کبوتر : قصه ی بلند ، نشر خوزستان
قسمتی از یک ستاره : رمان ، نشر خوزستان، {کتاب سال خوزستان سال 1388}
رقص با طوفان : رمان ، نشر افراز ، سال 1389 تهران
بانوی مه : رمان ، نشر آرموت ، اسفند 1391 تهران
انتشار چندین نمایشنامه در جنگ های گوناگون ، تهران
نویسنده و پژوهشگر سریال مستند « جزایر سرگردان» ، در 13 قسمت تولید شبکه اصفهان ، سال 1391
مشاور فیلمنامه ی سریال «هشت بهشت » شبکه اصفهان ، سال 91 -90
همکاری با رادیو تهران ، خوزستان ، اصفهان در زمینه نمایش رادیویی
35 سال همکاری با مطبوعات کشور
به
صحنه رفتن بیش از 70 نمایشنامه از این قلم ، حضور در جشنواره بین المللی
فجر ، ایران زمین ، کودک، همدان، سراسری کارگران ایران، دفاع مقدس، جشنواره
بین المللی خرمشهر، آیات
ضبط تله تاتر در مرکز سیمای خوزستان و اصفهان
بهزاد موسایی
نیمای شعر «فرانو»
- · پستة لال سکوت دندانشکن است
[شعر طنز]
- · اکبر اکسیر
- · تهران: انتشارات مروارید، 1387.
«از آجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند، خورده شدند
آنها که لال ماندهاند، میشکنند
دندانساز راست میگفت:
پستة لال، سکوت دندانشکن است!
[شعر «اخطار»- صفحهی 41-]
مجموعهی شعرهای اکبر اکسیر در میان خیل کتابهای شعری که در دههی هشتاد چاپ شدهاند، از سبک، زبان و ساختار کاملاً متفاوتی برخوردارند که در ادامهی دو مجموعهی شعر پیشین شاعر «بفرمائید بنشینید صندلی عزیز!» [82] و «زنبورهای عسل دیابت گرفتهاند» [85] قرار دارند و مبدع طرز جدیدی از شعر شدهاند که شاعر خودش آن را «فرانو» نامیده است. چیزی شبیه «پُست مدرن» اما کاملاً متفاوت و دلپذیرتر. شعری موجز، ساده، عینیگرا، همراه با طنزی پنهان، گریزان از شعارهای یکبار مصرف ایدئولوژی زده، دارای آغاز و پایان غافلگیرکننده و گزارش دهندهی مناسبات و وضعیت آدمها در جهان امروز است. شعر «فرانو» به گفتهی شاعر، در ساختار و لحن شعرک، کاریکلماتور، هایکو و… تفاوت دارد و در اجرای آن، تکرار مکررات، و ذهنیات کور جایی ندارد و به زبان انسان امروز حرف میزند «چینش مهندسی است برای آفرینش شعر ملی با مشخصههای شعر روز جهان» و «شعری است که بر خلاف شعرهای هم نسلانش، سالن آرایش و زیبایی دوم شخص مفرد مؤنث مفلوک و تریبون شعارهای مبتذل حزبی نیست، با شعرشویی و شعرِ کثیف مخالف است. از زبان مردم میگوید با پوستهای برای عوام و هستهای برای خواص!»
در حقیقت اکبر اکسیر به قول دکتر مسعود خیام «ویلون خودش را مینوازد» و میتوانیم بگوییم که به نوعی «نیمای شعر فرانو» است.
در حقیقت نظریههای شاعر در ارتباط با شعری که ارائه میدهد حاصل جمع این سخن «آدونیس» است که: «شعر به یک معنا عبارت است از واداشتن زبان به گفتن چیزهایی که عادت به گفتن آنها ندارد».
در شعرهای «اکبر اکسیر» دو عنصر مسلّط به خوبی دیده میشود: اول طنز جدّی، یعنی طنزی که نکتهای خیلی جدّی را با زبانی شوخ به ما میگوید. شبیه مواقعی ما در گفتار روزمرهمان با دوستان و دیگران بنا به دلایلی [رعایت ادب، کاهش حالت منفی و...] مسئلهای جدی را به شوخی به آنها منتقل میکنیم، شاید هم میخواهیم خیلی محافظهکارانه، نه سیخ بسوزد، نه کباب. امّا در هر حال گاهی این طرز زبانی هم سودمند میافتد و بعضیها مثل «اکبر اکسیر» با استفادهی از این شیوهی گفتاری، منظور جدیاشان را به دیگران منتقل میکنند:
«با اجازه محیط زیست
دریا دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
. . . . . . .
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!»
[شعر «ایزوگام»- ص 17-]
دومین عنصر مسلط «واقعگرایی» شاعر است که به سراغ همین چیزهای معمولی پیرامون خودش و جامعه میرود و طوری آنها را در شعرش به کار میگیرد که حتا اگر تاریخ مصرف داشته باشند، به مذاق مخاطب خوش مینشیند. این دو عنصر که برشمردیم در حوزهی «مضمون» و «محتوا» قابل تأمل است، اما در حوزهی «فُرم» هم شاعر در شعرهایش سعی دارد دو عنصر اساسی را در ساختار «فرانو» رعایت کند. اول انتخاب سنجیده، دقیق و بامسمای اسامی شعرهایش است، به طوری که در ساختار شعر نقشی اساسی ایفا میکند و دوم تأکید بر ایجاز پلکانی در کنار ایجاز معنایی، یعنی شعرها اکثراً از ده سطر فراتر نمیروند و از پنج سطر هم کمتر نیستند.
دههی هشتاد، جوانان شاعر و یا شاعران جوان بسیاری به خود دید که با چاپ شعرهایش به شکلِ مجموعه به میدان «کتابدارها» و «شعر معاصر» آمدند با این حال چندان چنگی به دل نزدند و کمتر کسی توانست از خیل آن همه شاعر خودش را بالا بکشد و تثبیت بکند. در آن میان «اکبر اکسیر» از معدود شاعرانی است [آنهم شهرستانیها] که توانست سر برافرازد و همهی نگاهها را به خود متوجه کند، آنهم در دورهای که تب «پُست مدرن» و شعرهای «پسانیمایی» مجال ظهور و اثبات به جوانان شهرستانی نمیداد، چه برسد به اینکه سبک و شیوهی جدید هم آورده باشد!
«آبراهام سفید، بردگان سیاه را آزاد کرد
ماندلای سیاه، اربابان سفید را
شاعران اما، تمام رنگها را
من نه آبراهام نه ماندلا
میخواهم شاعر صلح باشم
ستایشگر آزادی
من عمری در آرزوی بهار آزادیام
- طرح جدید هم پذیرفته میشود!- »
[شعر «ملکالشعرا» - ص 72]
البته، مثل همهی سبکهایی که مستقل و منفرد به بازار شعر میآیند، شعر «فرانو» هم خالی از ضعف نیست و مشکلاتی دارد که قابل بحث هستند از جمله «محدود بودن مضمون به مسائل اجتماعی»، و «پرهیز از عناصر تخیل، تصویر و عاطفه به عنوان عناصر و الهمانهای اساسیی شعر معاصر»، و «گریز از عشق و تغزل» که شاعر است نه منجم. او باید شورههایش را در زمین ردیابی کند نه در آسمان اوهام و خیالات. تلسکوپ شعرش را از ستاره و ماه و رؤیا به واقعیتهای ملموس زمین برگرداند چرا که او شازده کوچولوی سیارهی مصیبت است. با نام ژنریک زمین!»…. «شاعر امروز باید صدای صادق جامعهی خود باشد، از ذهنیت علیل به عینیت جلیل برسد تا شعرش، زیباترین سرود زمانه باشد».
چاپ در ماهنامه ره آورد گیل سال نهم - شماره 10و11 بهمن و اسفند 1391
جن نامه در سایه ی شازده احتجاب
یادداشتی بر رمان «جن نامه» نوشته ی هوشنگ گلشیری (چاپ اول ۱۹۹۸/۱۳۷۷ ، نشر باران.،سوئد)
» بهزاد موسائی
نگارش جن نامه با توجه به تاریخ پایان تحریر آن سیزده سال بطول انجامیده و به لحاظ حجم طولانی ترین رمان نویسنده است که با کمی نگاه موشکافانه می توان دریافت که گلشیری در همان داستانها و رمانهای کوتاهش مؤفق تر است و بهترین آثارش همان«شازده احتجاب» و «آینه های دردار» است. البته خوشبختانه نویسنده رمان حجیم دیگری ندارد!
جن نامه روایت خانواده ی اصالتاً اصفهانیست که بواسطه ی شغل پدر، خانواده به شهرهای دیگری مثل کرمانشاه و آبادان می روند(حدیث نفس زندگی شخصی نویسنده) و باز به اصفهان برمی گردند. راوی که نامش «حسین» است عموئی داشته بنام میرزاحسین که اهل احصار ارواح و علوم غریبه بوده و زن بدکاره ای بنام کوکب داشته که سرانجام دیوانه شده و در تیمارستان می میرد. میرزا حسین هم یک روز برای همیشه ناپدید می شود. راوی هم که به علوم غریبه و احضار ارواح علاقه مند است با زن بدکاره ای بنام ملیحه ارتباط برقرار می کند و در حقیقت همزاد عمویش میرزاحسین می شود و سرنوشت عمویش در وجود او تکرار!. در میان اعضای خانواده برادر بزرگتر حسن اهل کتاب و آموزگار است و قاطی چپی ها می شود و دوبار دستگیر شده و سرانجام اعدام می شود پدرش هم که شخصیتی فاسق دارد بر اثر بیماری می میرد و در بخش آخر رمان(مجلس پنجم) راوی تصمیم می گیرد که به احضار روح کوکب و عمویش میرزا حسین بپردازد که مؤفق می شود و خواننده در می یابد که راوی در واقع ادامه ی عمویش است و ملیحه هم ادامه ی کوکب!
رمان در پنج مجلس و دو تکمله ارائه می شود و ملغمه ای است از فسق و فجور یک خانواده از پدر گرفته تا عمو و عمه و دائی و عروسها و دامادهایشان، با چاشنیِ مبارزه ی سیاسی برادر بزرگتر ،حسن، که خیلی هم پررنگ نیست و در کنار اینها راوی هم که به ماوراءالطبیعه و علوم غیبی معتقد است، فسق و فجور پنهانیش را دارد و با گفتن یک استغفرلله نمازش را هم می خواند.
جن نامه رمان کشدار، خسته کننده و پر از حشو و زوائد است که بسیاری از دیالوگها و صحنه های آن تکرار مکررات است و حتی مجلس اول آن که در ۸۰صفحه آمده، کاملاً غیرضروری و اضافه است و بعضی از مجلسها به شکل کاملاً ملال آوری تکرار می شود و واضح است که نویسنده تنها با روایت آنها خواسته به حجم رمان خود بیفزاید و واقعاً این داستان می توانست به شکلی جمع وجور در ۲۵۰صفحه یعنی نصف حجم فعلی درآید و با حذف صحنه های فراوان و زوائد اروتیک تبدیل به رمان قابل تأمل و قابل چاپ در داخل کشور شود.
جن نامه درست همانجا دچار مشکل می شود که همیشه نقطه ی قوت داستانهای گلشیری به شمار می رود، یعنی فرم و تکنیک در حوزه ی ساختار که بنظر می آید فاصله ی طولانیِ ۱۳ساله و وقفه های بسیار در طیِ نگارش آن باعث برهم خوردن نظم فکری و تمرکز نوشتن شده است و با احتساب اینکه نویسنده در کمتر از یک سال پس از نگارش، رمان را بدست چاپ سپرده است می توان گفت که گلشیری داستانش را به شکلی جدی و از سر دقت بازخوانی نکرده و طولی نمی کشد که نویسنده بدرود حیات می گوید و دیگر فرصتی برای چاپ دوم و احیاناً ویرایش جدید نویسنده بدست نمی آید.
رمان به لحاظ ویرایش هم اشکالاتی دارد! مثلاً در کلّ رمان به جای کلمه ی محاوره ی «خُب»، «خوب» آمده که غلط اصطلاحی و ویرایشی است و نیز آوردن کلمه ی «فردا» در جملاتی که زمان آنها گذشته است با بسامد بالا، برای نمونه:
فردا از صبح زود کندن زمین را شروع کردیم. من می کندم و داداش حسن با پشت ماله کلوخه ها را صاف می کرد. کرت بندهاش را من می کردم. ص۲۴-سطر۱۶
که بجای قید فردا بهتر بود عبارت «روز بعد»می آمد یا حداقل «فردای آنروز» یا حتی «فرداش» ونیز عبارت «کرت بندهاش را من می کردم» به جهت جابجائی فاعل و مفعول جمله ی سلیس و روانی نیست و بهتر بود که نوشته می شد: «من هم کرت بندی اش می کردم». عبارت های مخدوش این چنینی در کل رمان بسیار است و این سهل انگاریِ در نثر، از نویسنده ای که مشهور به نثر زیبا و پخته است بعید می نماید.
جن نامه در بعضی بخشها از باور داستانی دور می شود و به نظر می آید که راوی تنها به جهت افزودن به حجم داستان مطالبی را آورده که نه تنها پذیرفتنی نیست بلکه غیرضروری هم می نماید! مانند اصرار راوی به مادرش که شرح عقد و شب زفاف ازدواجش را با همه ی جزئیات بازگو کند و بخش های بسیاری را در مجلس چهارم و مجلس پنجم به خود اختصاص داده که علاوه بر اینکه از باور و منطق داستانی بدور است، اصلاً هیچ ربطی به ساختار اصلیِ رمان ندارد و تنها به مثابهِ «زائده ای اروتیکی»به داستان سوار شده است! آخر کدامِ ما اعمال شب زفافمان را با همه ی جزئیات تحریک کننده برای فرزند پسرمان تعریف می کنیم؟! علاوه بر این، بخش هائی که راوی، درباره ی همجنس بازیِ پدرش با لوشنی های مختلف حتی در سالهای پایان عمر، بازگو می کند جدای آنکه باورکردنی نیست هیچ ربطی به جن نامه و خط اصلی رمان ندارد و فقط به عنوان چاشنی و افزودنی هائی ست که در استاندارد ادبیات داستانی ما جا نمی افتد و به اینها اضافه کنید فسق و فجور راوی را که نماز هم می خواند و چون به خلوت می رود آن کار دگر می کند!
نگارنده اعتقاد دارد اگر نویسنده چنین صحنه های غیرقابل باور و زورکی در رمانش نمی گذاشت و به اصل داستان و جن نامه می پرداخت داستانی قابل بحث، خواندنی، پرکشش و جذاب ساخته و پرداخته می شد. با این همه جن نامه در بعضی قسمتها نثر درخشانی دارد(صرف نظر از اشکالات ویرایشی) و در خصوص احضار ارواح، جن گیری و علوم غریبه ی مربوط به آن آگاهانه و مسلط عمل می کند و پیداست که گلشیری کتابهای زیادی را در این زمینه بررسی و مطالعه کرده است.
زیباترین بخش رمان تکمله ی اول و تکمله ی دوم است که قسمت های پایانی رمان را شکل می دهد. تکمله ی دوم تنها دوکلمه است: «تو بنویس!» ص۵۴۱ که بیانگر ادامه ی همزاد و شرکت احتمالی مخاطب در متن است که به لحاظ تکنیکی جالب و تفکر برانگیز است و در نوع خود کم نظیر….و سطرهای پایانیِ تکمله ی اول که درواقع پایان داستان است نشانه ای از نظر زیبای گلشیری را دارد:
بلند می شوم و تا از زن عمو بپرسم که همه ی حق و حقوقش را گرفته و از عمو بپرسم که:«وکیلم من؟» و عمو بگوید:«بله» من هم صیغه ی طلاق را بخوانم که:«زوجةُ موکلی کوکبٌ طالقٌ» دیگر صبح صادق دمیده است و بوی کهنه و خوش تمام اتاق مرا پر می کند که مثل بوی هیچ عطری نیست حتی بوی عطرهائی که در نسخه های باغ معطر عربها آمده، بلکه بوی کهنه و سنگین تن دو آدم است که تنگ هم زیر یک لحاف خفته باشند و حالا بلند شده باشند و رفته باشند، مثل ماهی که برود و هاله ی گرداگردش بماند.
گریه کنان بلند می شوم و می روم طرف رختخواب و لحاف پرقو را پس می زنم. کسی نیست اما جای دوسر کنار به کنار هم روی بالش من مانده. ص۵۳۷-پاراگراف آخر رمان
با اینهمه، هوشنگ گلشیری، با داستان جذاب شازده احتجاب نامی ماندگار در ادبیات داستانی ما خواهد بود و رمان جن نامه در سایه ی شازده احتجاب آرام به سر خواهد برد.
» بهزاد موسائی
دوزخ نویسنده (نقدی بر داستان سُلوک نوشته ی محمود دولت آبادی)
وقتی شروع می کنم به نوشتن، چنان است که گوئی به دوزخی وارد می شوم، شاید به امید اینکه بهشت واری برآورم اما غالباً درون دهلیزهای آن درمی مانم و چون سرانجام از آن دهلیزها می گذرم با صرف سالهای عمر، از پس چندی که برمی گردم و به حاصل کارم می نگرم حقیقت این است که غالباً احساسی ناخوشایند دارم. پس گاهی به صرافت این می افتم که دورش بریزم یا که بسوزانمش.
(از سخنان نویسنده در متن پشت جلد کتاب/چاپ اول ۸۲/چاپ پنجم۸۳ - نشرچشمه )
بهترین قضاوت و نقد و نظر درباره ی نوول«سلوک» [که نام بی مسمائی هم هست] همین گفتار خود نویسنده است که با تواضع تمام بیان شده!
«سلوک» نوولی است که در حقیقت داستانی ندارد و حدیث نفس فلسفی و شاعرانه ی خود نویسنده درباره ی عشق در دنیای امروز است و انتخاب نام {قیس}مجنون؟![ و مها]{لیلا!} هم برای آدمهای رمان به جهت ربط ساختاری عشق در طول زمان است و راوی اول شخص آن یکریز و یکبند سخنرانی می کند و درست همین جاست که رمان ضربه می خورد! آنهم کتابی که فصل بندی نیست و با عبارت های طولانی، تکراری، روشنفکرنمایانه و بدون کشش و نقطه ی اوج باید تا آخر یکنفس خوانده شود. که گاهی قیس راوی می شود و گاهی مها که این هم به تروتازگی خط روایت کمکی نمی کند و داستان را مبهم تر، پیچیده تر و خسته کننده تر می کند و خواننده را گاهی وامی دارد برای تمدد تنفس، کتاب را کنار بگذارد و عجیب اینکه در عرض یکسال به پنج چاپ رسیده است!
داستان حادثه ی مشخصی ندارد و معلوم نیست که ما باید با کدام شخصیت احساس همدردی کنیم؟؟ قیس، مها، پدر مها یا خود راوی؟ رمان سلوک دشواری های دیگری هم دارد که عمده ترین آنها به زبان در روایت برمی گردد شخصیت های داستان همگی به زبان شاعرانه سخن می گویند و چون نویسنده همه ی توانش را برای متکلم وحده بودن گذاشته دیگر جائی برای دیالوگ و گفتگو باقی نمی ماند. نویسنده در مقام دانای کل همه چیز را می داند و همه چیز را توصیف می کند و به همین جهت گاهی ساده ترین نظریات نویسنده(دولت آبادی) در طول داستان بیان می شود.
«شاید لازم نباشد انسان همه چیز را در عمل آزموده باشد تا آنچه می گوید نزدیک به واقع باشد. خاصه در واقعه ی مرگ انسان نمی تواند آنچه را می گوید مبتنی بر تجربه باشد اما من به یک حقیقت مهم در امر مرگ اطمینان دارم و آن این است که انسان تا به زندگی پست نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود. ص۱۹۴
داستان پیرنگ مشخصی ندارد. نویسنده در کافه ای در ترکیه نشسته و درحال خوردن قهوه ی سیاهش درباره ی عشق قیس و مها و خواهران ترشیده ی مها و پدرخانواده بی وقفه سخن می گوید بی آنکه واقعاً چیز خاصی گفته باشد و یا اینکه حادثه ی خاصی رقم بخورد از همین رو داستان نقطه ی اوج ندارد و داستانی است که داستان نیست هرچند که نویسنده در پشت جلد اشاره کرده که بیش از هفت نام برای آن برگزیده تا سرانجام آنرا سلوک نامیده اما کدام سلوک؟؟ سلوک چه کسی؟؟
محموددولت آبادی نسبت به سایر رمانهایش در سلوک بسیار ذهنی تر و عاطفی تر عمل می کند و دیگر از آن عمل گرائی و حتی آرمانگرائی و اجتماعی گرائی رمانهای قبل اثری نمی بینیم. رئالیسم اجتماعی نویسنده کاملاً عوض شده و اثری سابژکتیو با سازوکار ذهنی و حتی گاه به شیوه ی جریان سیال ذهن ارائه می شود. نویسنده از ساده نویسی به دشوارنویسی روی آورده است و در پاره ای از موارد دیگر حتی نثر شاعرانه ی دولت آبادی هم نمی تواند رمان را از ابهام بیش از حدش نجات دهد. از آنجا که رویداد خاصی در رمان اتفاق نمی افتد، نویسنده کوشیده است با تک گوئی شاعرانه حجم بیشتری را به داستان بیفزاید که در واقع مطلب مهمی را افاده نمی کند. به عنوان مثال اگر ۴۰ صفحه ی اول کتاب را حذف کنیم هیچ آسیبی به کل رمان وارد نمی شود در حالیکه دولت آبادی اعتراف می کند در تراش و سایش آن بسیار کوشیده است:
«….بنابراین با بی رحمی به جراحی و تراشیدن و سائیدن همانچه می پردازم که در لحظات نوشتن شوقی جانسوز به آن داشته ام و در این جرح و تعدیل بیشتر نابودم می کند
از سخنان نویسنده در متن پشت جلد کتاب»
به نظر می رسد که سلوک به جرح و تعدیل بیشتری نیاز دارد هرچند که در قسمتهائی قلم درخشان نویسنده ما را به تحسین وامی دارد اما نمی توان این نکته را نگفت که سلوک فاصله ی بسیاری دارد با رمانهای برجسته ی دولت آبادی همچون «جای خالی سلوچ»،«کلیدر»،«روزگار سپری شده ی مردم سالخورده»و….
سلوک حدیث نفس نویسنده است از خانواده ی معمار سنمارکه یک پسر اردی دا دارد و چهار دختر، آزاده خانم که بیوه است، فخیمه و فزه که در خانه مانده و ترشیده هستند و نیلوفر که دختر کوچکتر خانواده است که دل درگروِ عشق قیس دارد اما نرد زندگی با کس دیگر می بازد. در این میان کاشف به عمل می آید که معمار سنمار سابقه ی مبارزاتی هم دارد و به خاطر طبقه ی زحمتکش مدتی را در زندان گذرانده و همزادی هم در خراسان دارد که در اواخر رمان پیدایش می شود که به نظر می آید سایه ای از خود دولت آبادی باشد و راوی رمان نیز کسی نیست جز نویسنده که در حقیقت با شخصیت قیس یکی است، اما آنچه که خواننده را آزار می دهد این است که روایت طولانی نویسنده که گاهی بسیار شاعرانه هم هست حرف خاصی برای گفتن ندارد و چون به جای همه حرف می زند رمان خالی از دیالوگ است همه چیز بهم شبیه می شود و زبان همه یکیست و البته به نظر می رسد نویسنده عمداً چنین اجرائی را در رمانش بکار می گیرد. با این همه ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که نویسنده ی کلیدر حالا دیگر دست به انتشار هر اثری می زند که در قیاس با کارهای سترگ دولت آبادی آثاری ناتوان و متوسط هستند و او آنها را به چاپ می رساند تنها به این دلیل که دلش نمی آید آنها را بسوزاند یا دور بریزد و به قول خودش:« عمری که در پای آن ریخته ام چه می شود؟» و درست به همین دلیل است که نویسندگان بزرگ دارای دو شاهکار نمی شوند و با چاپ آثاری که روی دستشان مانده اعتبار قلمشان را خدشه دار می کنند. نویسنده در این رمان به پاراگراف های طولانی علاقه ی بسیار نشان می دهد و با استفاده از علامات سجاوندی جملات خسته کننده ای می نویسد که نفس بُر می کند خواننده را!
«بود؛ این ذکر و سخن ها عصاره ی آن همه بود که در هزاره ی یازدهم پیش می آمد. هزاره ی یازدهم آیا از دوره ی سه هزاره ی پیروزی پتیارگی و تیرگی بر فرهیختگی و روشنائی نبود در اساطیر ما؟ باید ببینیم و خواهیم دید. هم در این هزاره بود که بر یالِ اپوش دیو نشانده شدم که به پرواز درآمده بود قاره به قاره، روی در غربتی کدر که من اکنون در آن یله بودم در آرزوی هیچ چیز، غربتی که جان من داد برای گریستن با هرای و به های های. ص۱۶۰»
نمونه ی این چنین نثر خنثی و بی ارتباط با متن در طول رمان بسیار است و متأسفانه خودشیفتگیِ نویسنده مانع از حذف و یا ویرایش آنها شده است. با همه ی این تفاسیر به حرمت نام نویسنده رمان را برای یکبار هم که شده باید خواند.
شاعر تراژدیها یا تراژدیی شاعر
- · فصل پنجم زمین
- · اباذر غلامی
- · چاپ اول 1386-
- · نشر فرهنگ ایلیا- رشت
بهزاد موسایی
با یاد «اباذر غلامی» که داغش همیشه در دلم تازه است.
«ارّه بارها مرا ز بُن بریده است
تبر مرا جگر دریده است
باز هم دوباره رُستهام
باز هم ستبر و سبز و سرفراز ماندهام
فصل سبز بیخزان
فصل پنجم زمین کجاست؟»
[از شعر «فصل پنجم زمین»- ص 42-]
«فصل پنجم زمین» مجموعهی 68 شعر کلاسیک و آزاد «اباذر غلامی» در دههی هفتاد و نیمهی اول هشتاد است، و چقدر سخت میتوان دربارهی این شعرها نوشت وقتی که او دیگر نیست و نمیتواند به قضاوت آنچه میگوییم بنشیند!…
مجموعهی حاضر پس از «رنج و برنج» [1381] و «سلِ کولِ توسهدار» [شعرهای گیلکی- 1383]، سومین مجموعهی شعر شاعر است و باز هم دریغی دیگر که شاعر در حدود پنجاه سالگی دست به نشر کتابهایش میزند که دیگر ناگهان زود دیر میشود و «اباذر غلامی» در پنجاه و هفت سالگی رخت از جهان برمیبندد و از آن دسته شاعرانی میشود که «شاهکارشان» تنها زندگیاشان به شمار میآید!…
«روحت شاد
آدم، پدربزرگ
لذت خوردن آن میوهی ممنوع
به صد بهشت میارزید.
تا زندهام
پاسدار میراث با شکوهت خواهم بود
به کوتوال قلعهی نومید بگویید
سرب و آتش و شلاق
به گریهام اگر فکند
به اطاعت نه.»
[شعر «پدربزرگ»- ص 71-]
در حقیقت، بیشتر شعرهای «اباذر غلامی» اجتماعیاند و در حوزهی شعر مقاومت جای میگیرند. شعرهایی که از رنج و درد و هجران و مرگ و شکنجه میگوید! برخی از امید و رهایی میگویند و بعضی دیگر سخت ناامیدند:
«گفتم جهان را گلباران کنم
نشد
و باغ را گلپوش
و کلبهام را گلستان
نشد نشد
در غروب خزان تنهایی
دیدم چه تلخ و سخت
یا کریم نشسته بر دیوار
– آن بی جفت-
میگفت: یک دست بی صداست.»
[شعر «یک دست...»- ص 65-]
و ناامیدی شاعر، دو چندان میشود وقتی که از زندگی درهم شکستهاش میگوید و فرزندی که تا لحظهی مرگ، موفق به دیدارش نشد:
«بی تو عمر من هدر شد مث بید بیثمر شد
دل دلگـرفتهی من بیقـرار و دربهدر شد
تو که اشکـامو ندیدی زهر غربت نچشیدی
نمیدونی چی کشیدم تو که چشمامو ندیدی
دل زخمیام یه عمـره واسه دیـدنت هـلاکه
نکنه یه وقت بیـایی که فقط یه مشت خـاکه؟
اگه مُـردم روی گورم بنـویسین این نـوشته
هیچ کسی منو نکشته منو چش به راهی کشته»
[از غزل «چش به راهی»- ص 23-]
شعرهای دیگر و نومیدانه، اما تأملبرانگیز شاعر در این مجموعه کم نیستند. شعرهایی مانند: «شب و سحر»، «من و شما»، «تنهایی به توان N»، «کژ راهه» و… تکاندهنده هستند. وجه عاطفی شعرها، البته، وجه غالباند، به خصوص در غزلهایش و در شعرهایی که از جدایی زن و فرزند میگوید که بیرحمانه جدا شدند و رهایش کردند و اما دل دریاییِ شاعر تا آخرین لحظهی حیات، حسرت دیدار آنها را با خود داشت!… این انتظار و حسرت در شعرهای کلاسیک «غلامی»، به ویژه موج میزند:
«تولدم به خزان بود و عمر من به زمستان
چرا نبینمت آخر، بهار باور مایی
بلور روشن اشکم نشسته بر در و دیوار
همیشه کوچه باز و گشودهام که بیایی
هراس من همه این که بمیرم و نتوانم
ببینمت که شکفتی، گل قشنگ رهایی»
[ابیات آخر غزل «هراس»- ص 8-]
زندگی و مرگ یک شاعر، و مرگ هر شاعری، میتواند یک تراژدی باشد در جهان وانفسای امروز! در جهانی که عاطفهها مردهاند، انسانیت فراموش شده، واژهی آشتی گم شده، و در شتاب چهار اسبهی تکنـولوژی و مادّیگـرای این جهان، هیچکس حتا بغل دستیاش را نمیبیند! در اینجا، شاعرانی مثل «اباذر غلامی» که از آشتی و انسانیت و آزادی انسان سخن میگویند، مرگشان به راستی نه یک حادثهی معمولی، بلکه در حقیقت یک تراژدی است!…
چاپ در ماهنامه ره آورد گیل شماره 14/15 خردادو تیر 1392
بزرگداشت هوشنگ ابتهاج
بزرگداشت هوشنگ ابتهاج
1392/8/6 ساعت 11:39
مراسم بزرگداشت هوشنگ ابتهاج با حضور وی و جمعی از اهالی فرهنگ و هنر برگزار شد.
قانون آنلاین- مراسم بزرگداشت هوشنگ ابتهاج با حضور وی و جمعی از اهالی فرهنگ و هنر برگزار شد.
به روایت عکس های عرفان خوشخو عکاس ایسنا،
مراسم شب هوشنگ ابتهاج برای تقدیر از این شاعر برجسته کشور با حضور چهره
هایی چون محمدرضا شفیعی کدکنی، آیدین آغداشلو، فخرالدین فخرالدینی، شهرام
ناظری و اجرای موسیقی داریوش طلایی برگزار شد.

![]()
![]() |
وی گفت: در این فرهنگنامه نام 320 نویسنده گیلانی و بیش از 750 عنوان رمان و مجموعه داستان را جمعآوری کردهام.
موسایی ادامه داد: قرار است الحاقات و توضیحاتی به این کتاب اضافه شود که به این ترتیب امکان دارد تعداد صفحات بیشتر از 560 صفحه شود.
این پژوهشگر عنوان کرد: طی مطالعات میدانی و اسنادی که داشتم، نام و اثر داستان نویسان گیلانی را طی سالهای 1288 تا 1388 جمعآوری کردم.
وی افزود: با بسیاری از نویسندگانی که نامشان در این فرهنگنامه آمده، مصاحبه کردهام و بهطورخلاصه این گفتوگوها را آوردهام.
موسایی تاکید کرد: «فرهنگنامه داستاننویسان گیلانی» از خیلی جهات با سایر فرهنگنامههای مشابه تفاوت چشمگیری دارد چون موثق، پر محتوی و همراه توضیحات است.
بهزاد موسایی داستاننویس و پژوهشگر ساکن استان گیلان است. وی تاکنون کتابهایی شامل «ادبیات اقلیمی»، «از مه تا کلمه»، «ببار اینجا بر دلم»، «دماغ شاه» و «زندگی و آثار نمایشی میرزا حسن خان ناصر» را از سوی نشر ایلیا واقع در استان گیلان منتشر کرده است.
«فرهنگنامه داستاننویسان گیلانی» به کوشش بهزاد موسایی در 560 صفحه بهزودی از سوی نشر ایلیا منتشر میشود.
214نویسنده خطاب به جنتی نامه نوشتند:
سانسور را بردارید، خودمان پاسخگو هستیم
طبق قانون حمایت از مولفان و مصنفان- مصوب سال ۱۳۴۸- نویسنده مالک اثر خویش شناخته شده و هیچ کس بدون اجازه حق دخل و تصرف درمتن او را ندارد. ما نیز براین باوریم که نویسنده به لحاظ حقوقی و قانونی درقبال اثر خود مسوول و پاسخگوست.
ایلنا: 214 نویسنده، شاعر، مترجم و روزنامهنگار در نامهای به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی خواستار حذف سانسور شده و اعلام کردند مشروط بر حذف سانسور، درصورت لزوم در قوه قضاییه مسوول و پاسخگوی نوشتههایمان خواهیم بود.
به گزارش خبرنگار ایلنا، متن این نامه که نسخهای از آن دراختیار ایلنا قرار گرفته، به این شرح است:
ما جمعی از نویسندگان و مترجمان، که در سالهای اخیر لطمههای جبرانناپذیر سانسور را بر پیکر فرهنگ و نشر کشورمان بیش از همیشه حس کردهایم، خوشحال شدیم از وعدهی آقای رییسجمهور در ایام انتخابات برای برداشتن سانسور و در پیش گرفتن رفتاری مشابه مطبوعات با کتاب، و همینطور از شنیدن نظرِ جنابعالی برای حذف نظارت پیش از چاپ ارشاد بر کتابها. نظرات آقای رییسجمهور و جنابعالی گویای آن است که شما هم به خوبی از لطمههای سانسور بر نویسندگان و ناشران و در کل بر عرصهٔ فرهنگمان باخبرید و به همین دلیل هم درصدد چارهجویی برآمدهاید. ما نیز به عنوان کسانی که بیشترین درگیری را با سانسور داشتهایم و نیز بیشترین صدمات مادی، روحی و فرهنگی آن را بر فرهنگمان شاهد بودهایم، آن هم فرهنگی اهل مدارا و برآمده از قرنها تجربه، بر آن شدیم که با نوشتن این نامه نه فقط حمایت خود را ازنظر آقای رییسجمهور و جنابعالی اعلام کنیم.
از آنجا که طبق قانون حمایت از مولفان و مصنفان- مصوب سال ۱۳۴۸- نویسنده مالک اثر خویش شناخته شده و هیچ کس بدون اجازه حق دخل و تصرف درمتن او را ندارد، ما نیز براین باوریم که نویسنده به لحاظ حقوقی و قانونی درقبال اثر خود مسوول و پاسخگوست و بنابراین ما در صورت لزوم در قوه قضاییه مسوول و پاسخگوی نوشتههایمان خواهیم بود؛ طبعا مشروط به اینکه کتابهامان بدون دخالت سانسور منتشر شود.
از نظر ما به جز دادگاههایی با حضور هیئتمنصفهی اهل فرهنگ، که میتواند مرجع رسیدگی به شکایاتی باشد دربارهی وقوع جرمهای احتمالی در کتابها، هیچ فرد یا نهاد دیگری حق قضاوت و تصمیمگیری برای جلوگیری از انتشار کتابها یا دخل و تصرف در آنها را ندارد و این کار خلاف نص صریح قانون اساسی است؛ حتا مصوبات شورایعالی انقلاب فرهنگی نیز نه فقط قانون محسوب نمیشود، که تا آنجا که حقوق اساسی نشر و صاحبان کتاب را نقض کند، خلاف قانوناساسی است. به نظرِ ما در سایهماندن بررسها و مواجهنشدنشان با نویسندگان و ناشران، و همینطور دادن موارد سانسوری بر روی کاغذهای بدونِ سربرگ و شمارهی وزارتِ ارشاد، نه فقط نشانهی قبح این کار، که نشانه دیگری بر غیرقانونیبودن سانسور نیز بوده است. (یادآور میشویم که در اواخر دوران ریاستجمهوری آقای خاتمی، در پی نامهیی که ناشران خطاب به ایشان نوشته و سانسور را خلاف قانون اساسی دانسته بودند، آقای خاتمی این موضوع را به «هیئت پیگیری و نظارت بر اجرای قانوناساسی» ارجاع دادند و این هیئت پس از بررسی به تصریح اعلام کرد که این کار خلاف قانون اساسی است.)
گستردهبودن سانسور در این سالها و واگذارکردنِ ناگزیر مواردِ کلی آن به درک شخصی بررسها، فضایی پر از بیم و تردید میان نویسندگان و ناشران پدید آورده که طبعا به آسانی از بین نخواهد رفت. پیشنهاد میشود در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، نهادی مشورتی شکل گیرد که با استناد به مواد قانون اساسی، به نویسندگان و پدیدآورندگانی که درمورد پیامدهای حقوقی آثارشان مردد هستند، مشاورههای لازم را ارائه دهد.
با این امید که نویسندگان روزی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را در کنار و
حامی خود در جهت اعتلای فرهنگ کشور ببینند و نه در مقابل یا بالاسرِ خود،
این نامه را به پایان میبریم و از جنابعالی انتظار داریم اقدامات مقتضی
را به عمل آورید.
اسامی امضا کنندگان:
پونه ابدالی، شهره احدیت، امیر احمدیآریان، بابک احمدی، فرشته احمدی، کیوان ارزاقی، شیوا ارسطویی، مریم اسحاقی، پیمان اسماعیلی، حامد اسماعیلیون، جواد افهمی، شهرام اقبالزاده، احمد اکبرپور، محمدهاشم اکبریانی، مژده الفت، گلی امامی، غلامرضا امامی، حمید امیدیسرور، شهلا انتظاریان، معصومه انصاریان، رضیه انصاری، یوسف انصاری، هوشیار انصاریفرد، قباد آذرآیین، آرش آذرپناه، فرخنده آقایی، سهند آقایی، نیلوفر باقرزادهاکبری، فارس باقری، شاهین باوی، حبیب باویساجد، شبنم بزرگی، حسین بکایی، آذردخت بهرامی، علیرضا بهرامی، منیرالدین بیروتی، فتحالله بینیاز، عاطفه پاکبازنیا، شهرام پرستش، بهرنگ پورحسینی، حامد پورشعبان، مجتبا پورمحسن، فروغ پوریاوری، احمد پوری، یونس تراکمه، محمد تقوی، مهرداد تویسرکانی، نغمه ثمینی، پروین جلوهنژاد، افشین جهاندیده، مریم جوادی، شاپور جورکش، حامد حبیبی، مهدی حجوانی، مریم حسینیان، صالح حسینی، محمود حسینیزاد، نورا حقپرست، دانیال حقیقی، رودابه حمزهای، علی حیدری، فریبا خانی، کیهان خانجانی، علی خدایی، ابوتراب خسروی، سینا دادخواه، مجید دانشآراسته، خلیل درمنکی، ابراهیم دمشناس، فرزانه دوستی، آیت دولتشاه، خشایار دیهیمی، عطیه راد، مهدی ربی، مهدی رجبی، حامد رحمتی، مهکامه رحیمزاده، سهراب رحیمی، خالد رسولپور، رضا رضایی، مصطفی رضیئی، مجید رفعتی، محمد رمضانی، آرام روانشاد، احمد رهنما، شهلا زرلکی، مژده ساجدین، سارا سالار، عبدالرضا سالاربهزادی، فرزانه سالمی، عباسعلی سپاهییونسی، نیکو سرخوش، سعید سلطانیطارمی، بلقیس سلیمانی، پوریا سوری، اصغر سیدآبادی، نوید سیدعلیاکبر، علیرضا سیفالدینی، کاوه شجاعی، علی شروقی، سعید شریفی، اسدالله شعبانی، بهمن شعلهور، یاسمن شکرگزار، رویا شکیبایی، حسین شهرابی، محمدحسن شهسواری، شهرام شهیدی، حسین شیخ الاسلامی، لیلا صادقی، رویا صدر، عباس صفاری، محمدرضا طاهری، سعید طباطبایی،محمد طلوعی، میلاد ظریف، جواد عاطفه، مریم عباسیان، شهریار عباسی، علی عبداللهی، گروس عبدالملکیان، عباس عبدی، زهرا عبدی، فریدون عموزاده خلیلی، مهدی غبرایی، عدنان غریفی، علی غضنفری، احمد غلامی، حدیث غلامی، همایون غنیزاده، ناصر غیاثی، مهدی فاتحی، رها فتاحی، محسن فرجی، علی فردوسی، محمدرضا فرزاد، لیلی فرهادپور، حسن فرهنگفر، رضا فکری، الهام فلاح، پوریا فلاح، محمود فلکی، کاوه فولادینسب، محمدرضا فیاض، پیروز قاسمی، فاطمه قدرتی، آزیتا قهرمان، مجید قیصری، مدیا کاشیگر، ضحی کاظمی، ندا کاووسیفر، علیاکبرکرمانینژاد، مینو کریمزاده، یوریک کریممسیحی، محمد کشاورز، منصور کوشان، میثم کیانی، مجتبا گلستانی، نینا گلستانی، سیامک گلشیری، سیاوش گلشیری، شاهرخ گیوا، علیرضا لبش، مهسا محبعلی، آزاده محسنی، کامران محمدی، علیرضا محمودیایرانمهر، حسن محمودی، سهیل محمودی، عباس مخبر، آیدا مرادیآهنی، مهدی مرادی، محمدرضا مزروقی، داریوش معمار، هادی معصومدوست، نیما ملکمحمدی، مسعود ملکیاری، مریم منصوری، بهزاد موسایی، حافظ موسوی، فرشته مولوی، امیرعباس مهندس، فریبا نباتی، محبوبه نجفخانی، حمیدرضا نجفی، رضا نجفی، کورش نریمانی، آرش نصرتاللهی، عرفان نظرآهاری، یاسین نمکچیان، فرشته نوبخت، سمیه نوروزی، یاسر نوروزی، حسین نوروزیپور، علیرضا نوری، یوسف نوریزاده، مهدی نوید، امید نیکفرجام، شراره وظیفهشناس، محمد ولیزاده، محسن هجری، حسن همایون، پیمان هوشمندزاده، محمد یاراحمدی، آنیتا یارمحمدی، مناف یحییپور، امیرحسین یزدانبد، پیام یزدانجو، صفی یزدانیان، مهدی یزدانیخرم و محمد یعقوبی.
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
این دفتر شعر ،ماحصل بیش از سی سال تامل ،تعمق و تجربه ورزی پرویز حسینی در عرصه ی شاعری است .
" من فقط گریه ها یادم مانده است "نشان دهنده ی حضور مقتدر شاعری در عرصه ی زبان و همچنین نگاه پخته
و انسان دوستانه ی اوست که در قالب سروده هایی تاثیر گذار ،متجلی شده است .
این کتاب ،شامل سی شعر سپید است که طی سال 78 سروده شده اند، همان گونه که از عنوان کتاب پیدا ست ،عاشقانگی در این شعرها حرف اول را می زند .
شعری که از این کتاب انتخاب شده است ، " انتظار " نام دارد .
ا نتظار
می دانم شعرهایم را باد با خود می برد روزی
خیس می شوند رویاهایم
تو هم گیسوان نقره ای ات را در آینه نمی تابانی
و هر چقدر تقویم را ورق بزنی
کسی پیدا نمی شود مژه ها یت را ببوسد به رسم هر شب
سال و ماه بسیار بیاید
وهیچ صدایی تو را به نام صدا نزند
همه ی وسیله ها را هم حراج می کنی
صندلی خالی به چه درد می خورد؟
جز این که انتظار به یادت می آورد
جهان بوی اقاقیا می گیرد
چشم کوچه کور می شود به روی چراغ خانه
و کودکان در خیابان به دنبال شعرهای من می دوند
_ به گمان بادکنک یا کبوتری
آن وقت دریا از دریچه ات به دنیا سرازیر می شود ....
اول ژانوایه 2000
1378/10/11
"آوازهای خسته "(گزینه شعر معاصر 1350)، "شعله ی گیاه "(1375) ، " آواز قو"(1376)، " اندوه منتشر"(1378)،" با صدای باران مرا به یاد بیاور "(1385) و " زخم عتیق مه "(1391) عنوان دفترهای شعر پیشین حسینی هستند . وی همچنین دستی در ترجمه ،نقد نویسی و ادبیات داستانی دارد و آثاری با عنوان :
" هنگامه ی رفتن و معرکه ی ماندن "( مجموعه نقد 1374)،" معجزه ی کوچک "( ترجمه داستان ، 1374)،
" تک نوازی باران " (مجموعه شعر ترجمه ، 1376) ، " عطر نجیب یال " ( مجموعه داستان، 1376) ، " بچه های راه آ هن " ( ترجمه داستان ، 1385 ) ، " جشن ها و یورش ها " ( ترجمه نقد ، 1385) ، " باران ساز "( ترجمه شعر ، 1385) و " تهدید و داستان های دیگر " ( ترجمه ، 1389) و ...به چاپ رسانده است .
" من فقط گریه ها یادم مانده است " 63 صفحه است و با شمارگان 1000 نسخه به بهای 300 تومان توسط
نشر " شاسو سا " کاشان به کتاب های شعر جیدید پیوسته است .
ماهنامه ره آورد گیل
ماهنامه علوم انساني(تاريخ)
سال دهم، شماره 25-26، فروردين و ارديبهشت 1392
| سرمقاله ص 4 | |
| ادبيات و هنر | |||
| وزن قلب تپنده ي شعر
است محمد بياباني ص 6 | |
| بازگشت به
اعتدال مزدك پنجه اي ص 10 | |
| شعر | |||
| عليرضا پنجه اي، مزدك پنجه اي، رسول پيره، مظاهر شهامت، آزيتا حقيقي جو، طاهره صالح پور، ابوالفضل پاشا، فرهاد رضاپور، اسدالله عمادي، ژيلا طبسي ص 12 | |
| داستان | |||
| من خودم ديدم كه داشت موهايت
را شانه مي كرد هادي غلام دوست ص 17 | |
| با Ellie در واشينگتن
دسي محمود طياري ص 21 | |
| تئاتر | |||
| متن پيام داريو فو به مناسبت روز جهاني تئاتر ص 22 | |
| يادداشت درباره فو ص 23 | |
| نقد تئاتر سلمان اسماعيل زاده ص 24 | |
| سينما | |||
| كهن الگوهاي سينماي
ايران بهزاد عشقي ص 27 | |
| درباره فريده لاشايي | |||
| يادداشت ص 35 | |
| تهران بيستم فروردين
1392 حسين محجوبي ص 36 | |
| حاليا بهشت را نقاشي كن
بانو محسن نعمت خواه ص 37 | |
| من و فريده و
اهريمن صمد توانا ص 40 | |
| عقايد يك
نقاش حامد بهروزكار ص 43 | |
| موسيقي | |||
| موسيقي گيلان سلمان محمدي ص 46 | |
| گپ، چاي، فرهنگ؛ گفت وگو با استاد جعفر خمامي زاده ص 51 | |
| نقد و بررسي كتاب | |||
| همپاي با ردپاي اسطوره در
گيلان تا كجا و كدام عصر؟ رمضان رحمتي ص 56 | |
| يادآوري خاطره هاي
ناتمام بهزاد موسايي ص 57 | |
| اثري ماندگار فرامرز طالبي ص 58 | |
| فرهنگ و ادبيات گيلكي | |||
| شعرها: محسن آرياپاد، ابراهيم شكري، حسين فدايي، زهرا عليزاده، حسين شهاب كومله اي، علي معصومي، محمد دعايي، محسن احمدي زاده، عباس احمدي ص 61 | |
| ايمرو روستوم كي
ئيسه محمد بشرا ص 65 | |
| تاريخ | |||
| تحليلي بر سه خيزش جامعه ي
روستايي گيلان فريدون شايسته ص 68 | |
| ميراث فرهنگي و جامعه شناسي | |||
| درويش و پهلوان روزهاي سخت
طاهر طاهري ص 72 | |
| باستان شناسي گيلان ص 75 | |
| كوشيار گيلاني، اخترشناس و
رياضيدان نامدار ايران محمد باقري ص 80 | |
| ريشه يابي ضرب المثل
ها سيدمهدي ميرصالحي ص 87 |
| واكاوي تئوري تحول انقلابي
چالمرز جانسون عباس نعيمي ص 88 | |
| حافظ و آهوي
وحشي دكتر ولي دژآباد ص 96 | |
| گزارش ها و رويدادهاي فرهنگي | |||
| آخرين جمعه ي سال و آيين ديدار با مزار بزرگان/ دادگر و نشست بهارانه/ ديدارها و نشست هاي علمي دكتر محمدجعفر ياحقي در گيلان / ... ص 102 |
گیلهوای شماره ۱۲۴ منتشر شد. در این شماره میخوانید:
هرچه هست هَن است، میخوای بردار، میخوای نردار/ سرمقاله مدیرمسئول
دو چشمه زلال از کارکرد شهرداری رشت/ یادداشتهای مدیرمسئول
میراثی که دود میشود…/ یادداشت دبیر تحریریه
آوازهخوان بنفشهها(یادداشتهایی درباره ناصر مسعودی)
در ستایش جوهر موسیقی/ شمس لنگرودی
دلنوشته/ پرواز همای
زمزمهی جوانیهای بیقرار/ جواد شجاعیفرد
قصههای من و بابام/ علی مسعودینیا
نجوایی در گوش زمان/ سید فرزام حسینی
بنفشهگول هنوز خاطرنواز جوانان آن سالهاست/ عباس مهری آتیه
و شغال مرگ آمد و او را برد (به یاد فریده لاشایی)/ بهزاد موسایی
عکسخانه
شعر گیلکی (با آثاری از تیمور گورگین، سروش گیلانی، غلامحسین عظیمی، هوشنگ
اقدامی، علی صبوری، علیرضا صدیق، هادی طاهرزاده، زهرا علیزاده، عباس احمدی،
حسین طوافی، منوچهر بخشی، سیامک سلیمانی روشن
داستان گیلکی:
ورزش/ س.سیامک
رعنا/ نرگس مقدسیان
گل کوچک/ پرویز فکرآزاد
دو ژاپنی در گیلان/ ترجمه دکتر هاشم رجبزاده
در عزلت ابدی (یادی از علی خداجو)/ محمود اسلامپرست
روایتی از روزگار مردی/ احمد علیدوست
گیجیک: فقدان انتزاع/ امین حسنپور
پاسخی به نقد یک کتاب/ درویشعلی کولاییان
فرهنگ عامه مردم شمال ایران
بانک لغت گیلهوا
مشعل گالشی/ میثم نوائیان، عادل تالشی
رنگیتاچه و شیوهی بافت آن/ احمدعلی کریمی لاخانی
وجدان، خدای بیدار درون/ ماکان
افسانه بورا/ مجید لطفی
کتابخانهی گیلهوا

شماره 10و11 ماهنامه "ره آوردگیل "(بهمن و اسفند 1391) با صاحب امتیازی دکتر محمد علی فایق و سردبیری هوشنگ عباسی به قیمت 2500 تومان منتشرشد . شعر ونقد فارسی . داستان . سینما . موسیقی . نقد وبررسی کتاب . فرهنگ وادبیات گیلکی . تاریخ .میراث فرهنگی و جامعه شناسی . گزارش ها و رویداد های فرهنگی و....از دیگر سر فصل های " ره آورد گیل "می باشد . در این شماره به همراه عکسی به روی جلد ومطالبی در باره شاعر و پژوهشگر گیلانی " محمد بشرا ".......... آثاری از علیرضا پنجه ای . جلال افرا. کاظم کریمیان . سیمین بهبهانی . محمد خلیلی . حسین اعتماد زاده . پرویز فکر آزاد . بهزاد عشقی . طاهر طاهری . رحیم چراغی . هوشنگ عباسی . فرامرز طالبی . بهزاد موسایی و....می خوانیم
در سوگ شاعر رنگ و بوم
فريده لاشايي، نقاش برجسته ايراني در گذشت
![]() |
فريده لاشايي، نقاش برجسته ايراني روز گذشته در 68 سالگي بر اثر بيماري سرطان درگذشت. لاشايي يكي از نقاشان برجسته ايراني بود كه آثارش او را به شهرت جهاني رساندند. او متولد1323 رشت بود. لاشايي پس از تحصيلات دبيرستان به آلمان سفر كرد و پس از گذراندن مدرسه مترجمي در مونيخ، براي تحصيل به وين رفت و از آكادمي هنرهاي مدرن اتريش فارغ التحصيل شد. او نمايشگاه هاي زيادي در ايران، آلمان، اتريش، انگليس، امريكا و... برگزار كرد.
همچنين متخصص در كارهاي حجمي با آهن و شيشه و نقش هاي انتزاعي بود. او در حيطه ادبيات هم فعال بود و آثار مهمي را ترجمه كرد. از جمله ترجمه هاي او مي توان به «نجواهاي شبانه» اثر ناتاليا گينزبورگ، رمان «زد» اثر واسيلي واسيليكوس، «روزهاي كمون» و «زن نيك سچوان» و «ارباب پونتيلاو نوكرش ماتي» از برتولت برشت، «گل هاي هيروشيما» از اواهريس و «لبخند فروخته شده» از جيمز كروتس اشاره كرد.
لاشايي همچنين يك رمان تاريخي با عنوان « شال بامو» نوشت كه 12 سال براي تحرير آن وقت صرف كرد. لاشايي يكي از مهم ترين و بزرگ ترين نقاشان ايران بود و درگذشت او ضايعه بزرگي براي جامعه فرهنگ و هنر ايران است.لاشایی در ویکی پدیا
گفتگو بهزاد موسایی با فريده لاشايي *
فريده لاشايي بانوي نقاش گيلاني است كه مينويسد و ترجمه نيز ميكند اما به زعم بسياري، بيشتر از همه بايد او را نقاش دانست. اطرافيان او را از همان دوران طفوليت « نقاش باشي» ميخواندند.
او الفباي نقاشي را از جعفر پتكي آموخت، درهمان دوران نزديكانش پي به استعداد سرشار او در نقاشي بردند تا اينكه دوران جواني و بعد از آن استعداد آن به بار نشست.
لاشايي جداي از فعاليت در عرصه ي نقاشي مجموعه داستاني باعنوان « شال بامو»(شغال آمد) رادر سال 1382منتشركرده است كه با استقبال بسياري مواجه شد.
بهزاد موسايي پرس و گويي را با فريده لاشايي انجام داده كه آنرا از نظر ميگذرانيد. شايان ذكراست لاشايي برايادامه مداواي بيماري اش عازم خارج از كشور بود و مصاحبه را از فرودگاه برایمان پست كرده است.
موسایی - چگونه نقاش شديد؟
لاشایی ـ در هفت سالگي به همراه خانواده به تهران آمديم و ده يا يازده سال بيشتر نداشتم كه پيش آقاي جعفر پتكر نقاشي را آموختم. پدرو مادرم هر دو اهل مطالعه بودند به گونه اي كه خانه ي ما پر بود از كتاب. برادر بزرگترم نقاشي ميكرد ومن تحت تاثيرش بودم. مدت 2 سال در كلاس آقاي پتكر ماندم و بعد نزد يك يك استاد ارمني رفتم كه در خيابان منوچهري (تهران) ساكن بود.
موسایی - در نقاشي هايتان دو نوع بيان هنري يعني هنر اسلامي و هنر شرقي را ميتوان به عينه سراغ گرفت، اين نگاه نشات گرفته از چيست؟
لاشایی ـ هيچ اصراري درهيچ نوع خاصي از بيان هنري ندارم.
موسایی - پس لطفا درباره ي سبك نقاشي هايتان بگوييد؟
لاشایی - ـ شيوه ي نقاشي من، نوعي تداوم آزادي است و يا كوشش در اين راستا.برخي آن را آبستراكت اكسپرسيونيست مينامند. ولي شخصاً، لزومي به اينكه به اين يا آن شيوهي مشخص نقاشي كنم را هرگزحس نكرده ام.
موسایی - در مورد محدوديت رنگ ها در نقاشيهايتان چه نظري داريد؟
لاشایی ـ در مورد محدوديت رنگ ها در نقاشيهايم؟ !، اين يكي را به هيچ وجه قبول ندارم !
موسایی - و اينكه نقاشيهاي خود رابه شكلهاي حجم دار محدود ميسازيد؟
لاشایی ـ منظور شما را از «شكل هاي حجم دار» متوجه نميشوم. شايد منظورتان اشكال مشخص و آشنا باشد. گاهگداري و يا بهتر بگويم اغلب از اشكال حجم دار استفاده كرده ام .
موسایی - آيا ميشود رَدِّ سورئاليسم ايراني را در آثار شما دنبال كرد؟
لاشایی - در نقاشي هايي كه از من ديده ايد خير. اما در يك دوره ي كوتاه به چنين شيوه اي كار كرده ام. و حس و حال شيرين، اساطيري و تپنده و پويايي اشعار حافظ رهنمونم بوده است.بد نيست خاطرهاي را برايتان در همين خصوص تعريف كنم.«يادم هست يك بار براي ديوان حافظ تصويرگري ميكردم اينها پنج تا نقاشي بزرگ بود و فكر ميكنم در سال 1370 درگالري گلستان به نمايش در آمد. اتفاقاً آقايي در راديو به شدت به اين مجموعه كارها حمله كرد و گفت كه اين نقاشي توهيني به مينياتور ايراني بوده است.يك منتقد هم گفت اين ديگر چه كاري است؟
گفت به كارهاي ديگر شباهت ندارد. البته اشكالي نداشت و حرف و سخن هميشه در اطراف نقاشي وجود دارد. اما در آن زمان اعتماد به نفس حالا را نداشتم و تاثير بدي رويم گذاشت و حسابي توي ذوقم خورد. متاسفانه ديگر ادامه ندادم. بعد از آن شروع كردم به نقاشي اسب هاي وحشي در حالت چرخان و رعب انگيز و در فضاهاي سورئاليستي. مادرم تازه فوت كرده بود و اصلا حال خوشي نداشتم. بعد ها وقتي اين نقاشيها را در يك گالري در آلمان نمايش دادم كسي به من گفت اين اسبها در مكتب يونگ اشاره به مرگ و نيستي ميكند. چيزي كه قبل از آن مطلقاً نميدانستم.
موسایی - چرارويدادها و التهابهاي تاريخي در آثار شما اين همه جنبهي تجريدي به خود ميگيرند؟
لاشایی - ـ رويدادهاي تاريخي اجتماعي روي هنرمند تاثير ميگذارد و او تاثيرآن را در قالبي كه ميتواند ابراز ميكند. آيا اين ابراز ها حتماً بايد به همان شكل تاريخي اجتماعي مشخص باز گو شود يا اجازه دارد به صورت انفجار حس و حالي باشد كه تاثير آن رويدادها خبر دهد. شما چه شكل و شمايلي در مثلا (چون خيلي معروف و آشناست مثال ميزنم) سنفوني «ورونيكاي بهوون» ميبينيد؟آيا جز انتقال حس است؟
موسایی - شما سابقه مبارزه ي سياسي و زندان دررژيم گذشته را داريد. نكتهي مهم اين است كه همان طور كه گفتند اين در آثار شما به صورت يك ايدئولوژي خاص وجود نداشته است؟ به زباني ديگر به طور محسوس ديده نميشود؟
لاشایی - ـ در نقاشي به هيچ، الزام ايدئولوژيكي معتقد نيستم. ضمن اين كه خيلي دوست ندارم نشانه هاي فاجعه بار زندگي را با نقاشي جست و جو كنم ... .
موسایی - شما با همه حس و لحظه هاي پرالتهاب روح و نا خود آگاهتان بيش تر يك نقاش ايد يا يك تماشاگر نقاشي؟
لاشایی - اين را شما بايد بگوييد.
موسایی - برخي معتقدند در آثارشما نوعي زنانگي وجوددارد؟
لاشایی - ـ خير، من معتقد نيستم.
موسایی - موقعيت كنوني نقاشي ايران در جهان را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
لاشایی - ـ نقش تعيين كنندهاي نداريم. اما كم كمك به مدد ارتباط و نمايشگاه هاي متعدد و ببنندگان متنوع آثار ايرانيان، شايد جايي باز كنيم. نقاشي مثل هنرهاي ديگر، تنها به دنبال اقتدار سياسي و اقتصادي است كه ميتواند جايگاه خود را در شكل گيري فرهنگ جهاني باز كند، مركزيت يابد و يا به حاشيه رانده شود. متاسفانه امروز نه تنها نقاشان ايراني جايگاه تعيين كنندهاي درهنر معاصرجهان ندارند، بلكه اصلاً زبان نقاشي در حال حاضر زبان اصلي هنر معاصر به شمار نميآيد.
نقاشی فریده لاشایی
*به نقل از ویژه فرهنگ ،هنر وادبیات" گیله وا " خانه ی فرهنگ گیلان شماره ی 92 نوروز1386
از راست به چپ اکبر رادی ، بهزاد موسایی ، قاسم کشکولی - تهران 1376 ![]()
|
کتاب خاطرات هوشنگ ابتهاج "سایه" |
|
"پیر پرنیان اندیش*" یادمانده های "هوشنگ ابتهاج – سایه" به همت انتشارات سخن منتشر شد. اثری که بیش از آنکه خاطرات زندگی شخصی و خصوصی هوشنگ ابتهاج باشد، فصلی از تاریخ و فرهنگ و شعر و موسیقی کشور ماست. سایه در فاصله دو نسل پیشین و امروزین شعر و موسیقی ایران ایستاده است. او با شهریار و صبا همدم بوده، نیما را دیده، با مرتضی کیوان رفیق بوده و با کسرایی و مشیری و لطفی و شجریان پیش امده است و حاصل همه این زندگی و تجربیات در خاطراتش بازتاب یافته است. "پیر پرنیان اندیش" حاصل زندگی و گفتگوهای پنج ساله "میلاد عظیمی" و "عاطفه طیه" با سایه است. حاصل این زندگی و گفتگو اثری شده است بسیار دلنشین و پرمحتوا در نزدیک به 1500 صفحه که یقینا همچون کاری جاودانه در شناخت فصل تاثیرگذاری از تاریخ ادبی و فرهنگی ایران باقی خواهد ماند. سایه در این گفتگوها از جوانی خود و آشنایی اش با مرتضی کیوان، ورود به حزب توده ایران، همراهی اش با کسرایی، نادرپور، شاملو، اخوان، و ... یاد می کند. از ورودش به رادیو، آغاز به کار برنامه گلها، جمع کردن جوانان هنرمند و موسیقیدان و تاثیر آن بر سرنوشت شعر و موسیقی ایران سخن می گوید. سایه از 1351 تا 1353 به ریاست بخش شعر گلهای رادیو منصوب شد و از سال 53 تا 57 مسئول کل موسیقی رادیو شد، مسئولیت هایی که وی را در مرکز فعالیت های هنری آن زمان قرار داد. این حضور خاطرات او را به یک سند تاریخی از اطلاعات درباره اشخاص و هنرمندان و نادانسته ها و زوایای ناگفته تاریخ شعر و هنر و موسیقی ایران تبدیل کرده است. پس از کشتار هفده شهریور 1357 سایه همراه با محمد رضا لطفی، شجریان، حسین علیزاده و گروه ایشان از رادیو استعفا می کند و در آن زمان نوارهای سرودهای انقلابی را بطور مخفیانه بیرون می دهد. "پیر پرنیان اندیش" در دو جلد تدوین شده است. در جلد نخست عمدتا درباره زندگی سایه و ورود او به عرصه زندگی سیاسی و هنری و شناخت او از زندگی هنری دوران پهلوی سخن گفته می شود. جلد دوم بیشتر به ارزیابی های او از شعر و موسیقی ایران اختصاص دارد. از شخصیت هایی که در زندگی ادبی و سیاسی سایه حضوری بسیار پررنگ دارد زنده یاد مرتضی کیوان است که سایه بارها و بارها از او یاد می کند و نقش پراهمیت او را نشان می دهد. سایه از دیدارهای هر روزه خود با کیوان، دوستی و رفاقت میان او و کسرایی و شاملو و نادرپور سخن می گوید. از دستگیری و آخرین لحظات زندگی کیوان و ایستادگی اش در کنار دیگر اعضای سازمان نظامی حزب یاد می کند. احسان طبری نیز در خاطرات سایه در دوران پس از انقلاب حضوری تاثیرگذار دارد. سیاوش کسرایی، محمد رضا لطفی، شفیعی کدکنی، محمد حسین شهریار، نیما یوشیج، غلامحسین بنان، محمود اعتمادزاده(م الف به آذین )، اخوان ثالث، محمد رضا شجریان، حسن کسایی، فریدون مشیری، نادرپور و صدها نام آور دیگر که سایه از روابط و زندگی و اثار آنان و تاثیر آن بر تحول شعر و موسیقی ایرانی سخن گفته است به "پیر پرنیان اندیش" اهمیتی در حد یک دایره المعارف شناخت تاثیرگذاران شعر و موسیقی ایرانی داده است و کشفیات تازه و بکری در اختیار خواننده قرار می دهد. وسعت خاطره ها و اطلاعات و ناگفته ها و زیبایی های این اثر در حدی است که نمی توان آن را در این معرفی خلاصه کرد. تنها می توان در فرصتی دیگر، به تدریج به گوشه هایی از آن اشاره کرد و خوانندگان را به مطالعه اصل کتاب سفارش کرد. پانویس*** پیر پرنیان اندیش(در صحبت سایه): گفت وگو با هوشنگ ابتهاج سایه/میلاد عظیمی و عاطفه طیّه/ناشر:انتشارات سخن؛چاپ اول پاییز 1391/قطع وزیری در دو جلد گالینگور با جعبه/ قیمت:75000 تومان/1302 ص + 200 صفحه عکس رنگی و طرح روی کاغذ گلاسه |
پرویز اسلامپور، "شاعر دیگر" درگذشت
پرویز اسلامپور یکی از نمایندگان برجسته "شعر دیگر" و از جمله پدیدآوردگان بیانیه "شعر حجم" در پاریس درگذشت. اسلامپور شاعری گوشهگیر بود و پیکر بیجان وی سه روز پس از مرگ، در آپارتمانش پیدا شد.
شاید پس از یدالله رویایی بتوان پرویز اسلامپور را یکی از پرشورترین مدافعان شعر حجم به حساب آورد. محمود شجاعی (شاعر و نمایشنامهنویس) ، بهرام اردبیلی(شاعر)، هوشنگ آزادیور (شاعر و سینماگر) و فیروز ناجی (شاعر) از دیگر امضاکنندگان بیانیه شعر حجم بودند.
اسلامپور در بیانیه شعر حجم مینویسد: «حجم سکوت پرتاب است، و ظرفیت پرتابهای دور جهانهای ناپیدای شعر. پرش از حجم، روحانیت افتادن است و حجم فضای این روحانیت. به مثابه آن نیروی جادویی ایمانی است که پرشهای سفینههای دور پرواز را در ارادهی خداوندی میآورد.»
اسلامپور به نمایشنامهنویسی نیز دلبستگی داشت. او در برخی از اشعارش از چهرههای اساطیری ایرانی و اشعار شاعران پیشین بویژه فردوسی سود برده است.
چشمهای فصل
آمده از هیولای سنگ
تا فراخی ازدحام زخم-
کودن-
سیاوش از دیارهای طبیعی میآید-
از دیارهای مطهر-
تا در اعماق فصلهای جادوگر
چالههای مستور مردگان تردید را
نبش کند.
یدالله رویایی، به عنوان مهمترین نظریهپرداز شعر حجم در باره شعر اسلامپور میگوید: «در دورههای مختلف شیوههای بیانی مختلفی را تجربه میکند و در بعضی موفق و راضی و در بعضی دیگر لجوج و جستجوگر پیش میرود.» برخی منتقدان بر این باورند که شعر اسلامپور در این دوران از اشعار رویایی نیز پیچیدگی بیشتری دارد.
از پرویز اسلامپور چهار کتاب منتشر شده که همه متعلق به اواخر دهه ۴۰ هستند: "وصلت درمنحنی سوم" ( ۱۳۴۶)، "نمک و حرکت ورید" (۱۳۴۷) ، "سطح شبح و در سفر پاک" (۱۳۴۹)، "پس حس خداوند نجاتم میدهد" (۱۳۴۹)
درباره چگونگی درگذشت اسلامپور
شبنم آذر روزنامهنگار، شاعر و یکی از بستگان پرویز اسلامپور
.
درگفتوگوی اختصاصی به دویچه وله گفت که این شاعر سرشناس ایران در "تنهایی در آپارتمان خود در پاریس فوت کرده است." پس از آنکه اعضای خانواده اسلامپور چند روزی از وی بیخبر بودند و تلفنهای مکرر آنها بیپاسخ مانده بود، با رجوع به آپارتمان اسلامپور با پیکر بیجان وی بر روی زمین مواجه میشوند.
سیمین، همسر پرویز اسلامپور نیز چند سال پیش درگذشت و لیلا تنها فرزند وی است.
به گفته خانم آذر به روال قانونی و متعارف جسد اسلامپور به پزشکی قانونی منتقل شده است تا دلیل مرگ وی روشن شود. به گفته شبنم آذر، پرویز اسلامپور بیماری خاصی نداشته است یا حداقل بستگانش از آن بیطلاع بودهاند. برای تعیین دلیل واقعی مرگ اسلامپور باید در انتظار نتایج معاینات پزشک قانونی ماند.
پرویز اسلامپور به گفته بستگانش فردی بسیار عزلتجو بوده و دارای رفت وآمدهای گسترده نبوده است. به گفته شبنم آذر "به همین دلیل و بنا به اطلاعات اولیه پیکر بیجان وی سه روز پس از مرگ وی در آپارتمان" پیدا شده است.
اسلامپور پس از انقلاب ایران را ترک کرد و مدتی نیز در مرکز ملی و فرهنگی "ژرژ پمپیدو" در پاریس مشغول کار بود. وی چند سال پیش بازنشسته شد.
یکی از ویژگیهای بارز شخصیتی اسلامپور گوشهنشینی وی عنوان میشود. او به عنوان یکی از پیشگامان شعر حجم در خارج کشور فعالیت هنری چندانی نداشته یا دستکم به انتشار اثری دست نزده است. تنها در نشریه ادبی و اینترنتی "دوات" مجموعه اشعاری از وی به چاپ رسیده است.
شبنم آذر میگوید که اسلامپور بارها مایل بوده که در نشستهایی نظرات و "حرفهای ناگفته" خود را در باره ادبیات و کارهایش مطرح سازد اما دقیقا به خاطر روح ملتهب و ناآرامش از انجام آنها در آخرین روزها منصرف شده است.
اما پرویز اسلامپور دو دفتر درباره کارهای ادبی خود و ادبیات بطور کلی نگاشته که خانوادهی او امیدوار است امکان چاپ آن را بیابد.
همانند بسیاری از چهرههای هنری ایران مرگ پرویز اسلامپور در تنهایی و به دور از سرزمین و دوستانش، فقدان وی را غمانگیزتر کرده است.
اسلامپور در یکی از شعرهایش مینویسد:
یک نقطهی بزرگ روشن
همواره
قلبم را میفشارد
سال بهار که میرسد
چلچهها به یاد میآیند
و من از یاد میروم
اینک که ماه
کلاغیست با جیغش
بر سرم
و پلکهای خیس و تقهی در
که پاسخی ندارد
رمهها که بیایند، مردانگییم را
نزد سگهای سرما زده
به زمین مینهم و
دور میشوم
نگاهی به ادبیات داستانی گیلان *
به اعتقاد بهزاد موسايی منتقد
ادبی گيلانی ، سابقه داستان نويسی در اين خطه سرسبز حتی از "يکی بود يکی
نبود " جمال زاده نيز فراتر رفته و با داستان های کوتاه نويسنده ای به نام
علی عمو در سال 1288 آغاز می شود.
موسايی ادبيات داستانی گيلان را به چند دوره تقسيم می کند :
1-داستان نويسانی که از 1288 تا 1328 فعاليت می کردند که با علی عمو آغاز شد.
معرفی
علی عمو ، منتقدان را که شروع داستان نويسی مدرن ايران را با " يکی بود ،
يکی نبود" جمال زاده در سال 1300 می دانستند ، به چالش واداشت .
کريم کشاورز ، محمد علی افراشته ، محمود اعتماد زاده ( به آذين ) ، علی مستوفی و سرتيپ محمد علی صفاری در اين دوره می گنجند.
2-دهه
30 و 40 شامل محمود طياری ، مجيد دانش آراسته ، ابراهيم رهبر ، اکبر رادی و
بسياری ديگر که در دهه 40 کار خود را اغلب با نشريه " بازار " ويژه هنر و
ادبيات محمد تقی صالح پور آغاز کردند.
به اعتقاد وی استخوان دارترين نويسندگان گيلان مثل اکبر رادی با مجموعه داستان" جاده "مربوط به اين دوران هستند.
3-دهه 50 تا 70 شامل محمود بدر طالعی ، حسن اصغری ، کاظم سادات اشکوری ، محسن حسام ، فرزام طالبي و .. هستند.
موسايی
، ويژگی بارز اين نويسنده ها را پيام انسانی و محتوای اجتماعی ، پرداختن
به مضامينی چون فقر کارگران ، کشاورزان ونقد اوضاع نابسامان اجتماعی آن دهه
می داند.
به گفته وی پس از انقلاب و جنگ نويسندگان ما شروع به تجربه
در اين حوزه کردند که بارزترين نمونه های آن بيژن نجدی با " يوزپلنگانی که
با من دويده اند" 1373 و قاسم کشکولی با " زن در پياده رو راه می رود"
1377 بود.
اين آثار حضور نويسندگان خوش آتيه ای را به جامعه ادبی بشارت دادند.
وی تصريح کرد: بعد از انقلاب در حوزه داستان سه گرايش را بيشتر ملاحظه کرديم :
1- ادبيات کارگری مثل مجموعه داستان دو جلدی " ملاقاتی ها" از محسن حسام از جمله داستانهايی است که در مورد زندانی های سياسی و بر مبنای باورهای مسلط سياسی نوشته شده است.
2- ادبياتی با عنوان ادبيات جنگ که بخشی از داستان نويسی ايران را به خود اختصاص می دهد.
نويسندگان
شمالی به دليل موقعيت اقليمی و دوری از جغرافيای جنگ کمتر به اين مورد
اقبال نشان داده اند ولی با اين همه نويسندگانی چون محمود بدر طالعی با "
بمباران " و مجموعه داستان " چاپ آخر زندگی " از ابراهيم رهبر و چند داستان
کوتاه از نويسندگان گيلانی در نشريات محلی نمايندگان اين گرايش محسوب می
شوند.
3- سومين جريان ، داستان گيلکی است که از هفته نامه های دامون و گيله وا که توسط جکتاجی منتشر می شد آغاز شد.
به گفته وی اين ها گونه ای از داستان را معرفی می کنند که به تمامی با زبان گيلکی و فولکلور اين منطقه پرداخت شده است .
از
گيلکی نويسان اين دوره که آثاری عرضه کرده اند می توان به بشرا ، محمود
طياری ، هادی غلامدوست ، محمد حسن جهری و تنی چند اشاره کرد.
وی تصريح
کرد : نوشتن داستان با مصالحی از اين دست يا سبک ؟ ( گيلکی ) کم و بيش پی
گرفته می شود و جايگاهی را در ادبيات شمال به خود اختصاص می دهد اما آنچه
مسلم است از اين ميان اثری هنری که قابليت طرح در روند داستان نويسی ايران
را داشته باشد تا به امروز به دست نيامده است .
وی در خصوص نويسندگان
زن گيلان اظهار داشت : نخستين کسی که بايد او را در اين گفتار نام برد
"آليس آرزومانيان" پيشگام زنان نويسنده گيلان است . از آرزومانيان رمان "
همه از يک " سال 1343 چاپ و منتشر شد .
موسايی اظهار داشت : داستان
نويسان زن گيلان در دهه 60 تا 70 در عرصه داستان نويسی ظهور می کنند که به
هويت ، جايگاه و مشکلات زنان پرداخته اند.
اين منتقد ادبی به عنوان
نمونه به نويسندگانی چون فرخ لمعه ، مهکامه رحيم زاده ، فرناز شريفی ، مهين
خديوی ، ژيلا هاتفی ، شوکت منصوری ، شادی پيروزی ، نينا گلستانی ، ناتاشا
محرم زاده ، خزر مهران فر ، مهناز علی پور گسکری و غيره اشاره کرد.
به اعتقاد وی از جمله ويژگی های نويسندگان اين مقطع توجه به مسائل فنی داستان نويسی ، مضامين بکر ، نثر و زبان بديع است .
موسايی معتقد است : ادبيات داستانی شمال به شکوفايی نزديک است و آثار دو نسل اخير را گواه صادق اين مدعا می داند .
چنانکه
مرحوم بيژن نجدی اگر چه مجال تجربه بيشتر نيافت با يگانه اثر داستانی خود "
يوزپلنگانی که با من دويده اند " نگاه ها را متوجه ادبيات شمال کشور نمود.
همچنين قاسم کشکولی با اثر خود به نام " زن در پياده رو راه می رود" ،
فرخ لمعه با داستان بلند " ابوالهول " ، محسن مرتضاييان آبکنار با " کنسرت
تارهای ممنوعه " فروتنانه در کنار صداهای تازه دهه 70 تا 80 می ایستند.
هنوز می توان به نام هايی اشاره کرد که داستان نويسی اين منطقه را غنی و پربار کرده اند که مجالی فراختر و فرصتی بيشتر می طلبد.
*.منبع : خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)

نویسنده همیشه جوان
بهزاد موسایی
آن سال برفی
محمود طیاری
چاپ اول – 1379
انتشارات روز بهان
در پشت جلد کتاب آمده است : " آن سال برفی مجموعه بیست داستان ریزبافت، با طرحهای نو و گردش ِزبانی ِکوتاه است که معانی نوی آن، به زیر ساخت کلمهها و کنترِلِ زبان برمی گردد.
فضایغالبِ داستانها، ترمیم جایگاه و منزلت فرد، در مناسبات اجتماعی و چالشهای روحی ِوی، در موقعیت های گونه گون است ، که در نقطه احراز و بیانِ هویت، به تعریف تازه ای از زیبایی دست یافته و چونان خالق خود، حضوری غایب پیدا می کند."
در اینجا قصد آن نداریم که برای اثبات همه ی این موارد کُد بدهیم و یا نشانه ای بیاوریم ، اما علاوه بر اینها ، نکات دیگری به نظر نگارنده در این داستان ها دیده می شود که گفتن آن ها خالی از لطف نیست.
متمایزترین نکته در داستان های کوتاه "طیاری" طنز ظریف نویسنده است که خاص اوست و قبلا نظیری نداشته است :
"به پرستار که آمده بود بگوید:" فقط الکل سفید داره " نگاه کردم .یک جفت گوشواره ی کلئوپاترا از گوشش آویزان، النگو با سه پیچ ِماریِ طلا به مچ دست، روسری فقط یک چیز تو همین ردیف کم داشت. نمی دانم زرورق بود ، یا فرمینکا!"
دکتر گفت :" خوبه . بگو سر راه ش چند تا "سون آپ" هم بگیره!"
پرستار با نگاه من رفت تو "هال"! گفتم :
"آخرین چیزی که داشتیم ، یک حلقه ی ازدواج بود، که آن را هم فروختیم ، خرجِجدایی مان کردیم!"
دکتر گفت: "شیرت بسته است، یا دلار آمده پایین ؟ چرا مثل کارگرهای شرکت نفت اعتصاب کردی حرف نمی زنی؟ نکنه زیر زبانی می خوای؟"
به شوخی گفتم :"فعلن که باید یک چیزی زیرمیزی بدم !"
(داستان ُرز ماری- ص 72)
در نمونه بالا، مشکلات خانوادگی و اجتماعی – سیاسی، به طرز ماهرانه ای در هم آمیخته شده، اختلاف جناح چپ و راست در دوران ملی شدن صنعت نفت و همزمانی آن با اختلاف و جدایی راوی و زنش و اختلاف فکری راوی با پزشک، به زیبایی و طنزی سنجیده طراحی شده ، و این همان ریزبافت های متن و چالشهای روحی افراد در مناسبات اجتماعی است که در متن پشت جلد به آن اشاره شده است. به همه این ها ، از جمله باید به حرکت زیبای نثر "طیاری"هم توجه شود:
"دکتر با یک سیزده سال سبزه ، که پشت لبش بود، مرموز به نظر می رسید: یعنی سیاسی است ؟ آب ارمنی و خاک اره ( پیپ) که رو شاخش است! وگرنه او را چه به الکل سفید و سون آپ؟ یادِ زن خانه و پریموس و باد "هرزویل" وقتی او تازه عروس بود ، افتادم ! که به کمک مادرزنم "سرکله خوری" می کردم !"( رُزماری- ص 73 )
"طیاری" با انتخاب وسواس گونه واژه ها ، گردش زبانی ِکوتاه و کنترل شده ای را به کار میگیرد. در مثال بالا، واژه های "سیزده سال سبزه"، "پشت لب"، "مرموز" ، "آب ارمنی"،"خاک اره "، و باد هرزویل"، بار معنایی ی جالبی دارند که به "چپ" بودن ِ دکتر و جناح سیاسی او با القایِ کنایی ِ"حزب باد " اشاره دارد.
"محمود طیاری " طنزنویس به معنای خاص و حرفه ای نیست، اما طنز او، در سرشت نثر و گفتارِاو عجین و جدانشدنی است:
"باید دید صاحبِ مجلس کی یه ؟"
" گفتم که. چراغ علی ."
"اون که نفت نداره بریزه تو چراغش که !"
"اگه این جوری یه ، ایران هم گازوییل شو از شوروی می آره! پرسیدم می آی ، یا نه؟"
زنم جواب نداد. با زن چراغ علی ، یک وقت افتاده بود به هوو بازی! این گیلکی میگفت، اون فارسی!-:
"شوهرم بیاد ، معلومت می کنم !"
به من می گفت .
" شوهرت که برای خودش "بُکس باد " کرده!"
او هم اشاره ش به من بود!
( داستان باقالی به چند من ؟ -ص 78)
از دیگر نکاتی که در داستان های طیاری به خوبی می توان مشاهده کرد، توصیف های زنده از اشیاء و آدم ها است و گاهی اشیاء پیرامون را با عینیّت بخشی و جاندارگرایی، وسعت معنایی بیشتری می بخشد:
"آبنمای "سی متری" با آن فرشته های برنزه سنگیِ وسط میدان ، راه ِ"شکوفه نو" را تا پشت دروازه تخت می کرد و انگار" آب توبه" بر سر زنهای خیابانی می ریخت! نه کسی ایستاده بود به تماشا، و نه گل و گیاهی به دور و بر. از عروس بری ِوسط میدان و پشت دروازه ، تنها بوق ممتد ماشین ها مانده بود و بس : داماد های یک روز ، آن پس و پشت به پرده دری، عروسان هزار ساله ، پرپر! (داستان پالتو- ص 51 )
محمود طیاری از آنجا که تجربه عظیم در نمایشنامه نویسی دارد از ظرفیت دراماتیکی دیالوگ به خوبی سود می جوید و حتی در اولین داستان هایش در دهه ی چهل ، که تعدادی از آن ها هم در این مجموعه آمده اند، مهارت نویسنده در گفتگو نویسی به خوبی دیده می شود:
"دختر گفت: "پس اومدی به گاوهامون سوزن بزنی ."
گفتم : "نه. اومدم بزهاتونو بدوشم!"
"ئه، آقا کوچک نمی ذاره !"
" تو گفتی اون نیستش که ."
" خب تو جنگله . صداش می زنم بیاد."
"یعنی صداتو می شنفه ؟"
"پس چی . شبا تو کوهه، روزها تو جنگل. همیشه ی خدا هم گوش به زنگ، با یه تفنگ!"
( داستان "صدای شیر"- ص 127)
"محمود طیاری" پیش از این ، چهار مجموعه داستان – طرح، داشته است که همه ی آنها متعلق به دهه چهل هستند و حالا این مجموعه با فاصله تقریبا سی ساله منتشر شده است، و این خود علامت سئوالی است که چرا اینقدر دیر؟!
از نکات دیگری که در داستان های کوتاه طیاری به خوبی دیده می شود استفاده از نوعی جناس در نثر است که حالتی مردّف و مقفّا به جملات می دهد و سطرهایش را به سوی شاعرانگی پیش می برد، و این از ویژگی های نثر "طیاری" است که در ساختار جملات، درهم تنیده شده و حتی در متن نمایشنامه های نویسنده نیز بسیار به چشم می خورد و این نشان می دهد که چقدر "طیاری" به کلمات اهمیت می دهد و ارزش خاصی برای تک تک آن ها در جملات و پاراگراف ها قائل است:
"خانه قدیمی بود، با اُرسی و کرسی- حوض سنگی و آفتاب هندسیِ رنگی، در و کلون چوبی و کوبه برنجی، و دو بر حیاط ، شمال – جنوب. ما از قسمت پشتی آن، باید جلو میآمدیم و آن را دربست برای خودمان می گرفتیم . طرف خالی را که سایه سرا و مرطوب بود، و چهار فصل سال ، قسمتی از هوای یخ زمستان را، با یخدان های چوبی- بی ذغال و برنج – در خود ذخیره داشت، اجاره می دادیم.( داستان "تلفن" –ص 113 )
از موارد دیگر نثر "طیاری"، پاراگراف های طولانی با استفاده از کاما و سطرهای نفس ُبرو جملات مرکبِ مرکب است که لاینقطع پیش می رود و گاهی شش – هفت سطر را در بر می گیرد:
"و اما عجب عکسی انداختیم روز عروسی، من و چراغ علی، به تاریخ هجری- قمری، با دختر خاله ، که وسط نشسته بود، با روسریِ والِ سپید و گردنی هنوز به باریکی گردن قو، و چشم های نیم عسلی ، که به خاطر چراغ علی ، کمی به چپ می زد ، و انگار در حال خواندن ِاین داستان بود!" (پاراگراف آخر داستان "باقالی به چند من ؟" – ص 81)
از این جملات نفس بُر ِ چند سطری پیچیده در داستان های "محمود طیاری"، به وفور دیده میشود که گاهی ، شاید کاسه صبر خواننده کم حوصله را لبریز کند، و به آدم پرحرفی می ماند که از وراجی باز نمی ماند و با چنان سرعتی سخن می گوید که مجال تمرکز و اندیشه را به مخاطب و یا شنونده نمی دهد ، پس برای خواندن چنین داستان هایی خواننده باید طاقت شاقی داشته باشد! البته از حق نباید گذشت که این گفتارهای طولانی ، شیرین و شنیدنی و خواندنی هستند و پس از این که مخاطب به آنها عادت کرد، برایش معنادار و سنجیده به نظر خواهد آمد!
مجموعه داستان "آن سال برفی" یکی از خواندنی ترین مجموعه های داستان کوتاه در اواخر دهه هفتاد می باشد که متاسفانه با سکوت منتقدین ، روبرو شد و شاید همین سببِ بی انگیزگی ِنویسنده شده، که حالا دوازده سال از انتشار این کتاب گذشته و "طیاری" مجموعه داستان دیگری به دست چاپ نسپرده است؟ ولی با خواندن این مجموعه، درمی یابیم که "دود ازکُنده بلند میشود" و نویسنده در شصت و دو سالگی، بسیار جوان مانده است با ذهنی دقیق و زبانی تیز و کنایه های معنادار!
چاپ در مجله ره آورد گیل /شماره 7 و 8 / آبان و آذر 1391




















بهزادموسایی